تا اینکه یکبار خونه خالم مولودی بود خالم یه همسایه قدیمی داشتن که این حاج خانم بخاطر کهولت سن میرن خونه پسرشون زندگی میکنن
خالم اون خانم دعوت کرده بود روز جشن ما هم اونجا بودیم تا ایفون و زدن خالم به دختر خالم گفت برو در و باز کن کمک هم کن بیاد بالا دختر خالمم بهونه اورد منم تند رفتم پایین
تو حیاط وسط دیوار ها نرده بود من از بین نرده ها یه اقایی و دیدم در و باز کردم جلو در چشم تو چشم شدیم من حس کردم میخکوب شدم تا اینکه مراسم تموم شد منم یه دو روز تو فکر پسره بودم تا یادم رفت