2777
2789

لایک کنید

فقط 21 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40

تیکر کنکوره😉مسیرِ سخت، مقصدِ قشنگ!💪کنکور ریاضی، بزودی ۱۱ تیر ۱۴۰۵ منتظر باش!😎 میشه برای پدربزرگم فاتحه بخونی🙏🏻😥خدایا خودت کمک کن توی درسام موفق بشم و به آرزوهای خوبی که دارم برسم و بتونم برای خانوادم افتخار باشم و سربلندشون کنم🤲🏻🤲🏻 میشه حالا که لطف کردی امضامو خوندی❤❤برام صلوات بفرستی و دعام کنی🙏🏻🙏🏻

داستان از جایی که من تک دختر یه خانوادم

این و نوشتم شاید یکی مثل من بود نجات پیدا کنه

من بابام ادم جدیه زیاد اهل محبت نبود بعد فقط تمرکزش رو درس بود منم دانشگاه قبول شدم

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

تا اینکه یکبار خونه خالم مولودی بود خالم یه همسایه قدیمی داشتن که این حاج خانم بخاطر کهولت سن میرن خونه پسرشون زندگی میکنن

خالم اون خانم دعوت کرده بود روز جشن ما هم اونجا بودیم تا ایفون و زدن خالم به دختر خالم گفت برو در و باز کن کمک هم کن بیاد بالا دختر خالمم بهونه اورد منم تند رفتم پایین

تو حیاط وسط دیوار ها نرده بود من از بین نرده ها یه اقایی و دیدم در و باز کردم جلو در چشم تو چشم شدیم من حس کردم میخکوب شدم تا اینکه مراسم تموم شد منم یه دو روز تو فکر پسره بودم تا یادم رفت

خب 

    اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا

تا اینکه بعد چند وقت خالم گفت همون هماسیمون شماره شما رو خواسته میخواد بیاد خواستگاری نوش وقتی اومدن قند تو دل من اب شده بود اما بابام گفت نه منم پام و کردم تو یه کفش فقط این

یه شش ماه خبری ازش نبود تا اینکه عموی من یه پروژه ساختمانی راه انداخت منم برد سر ساختمون یکبار بعد کار رفتم یه کافه نزدیک  پروژه دیدم تو کافه نشسته زود من و دید بلند شد اومد سمتم منم یخ کرده بودم از ترس

یه ذره حرف زدیم تا شمارش و داد منم سیو کردم تا یه روز وسوسه شدم بهش زنگ زدم این تلفن زدم جرقه تمام مشکلات من شد


دیگه من یواشکی خانوادم یکسال باهاش در ارتباط بودم بعد یکسال مامانم فهمید باز اومد خواستگاری بابام گفت نه دقیق یادمه بعد خواستگاری با همون لباس نشستم رو مبل گریه میکردم

میگفتم بابا اگه رضایت ندی زن هیچکس نمیشم یک هفته کلا گریه کردم و غذا نخوردم تا بابام راضی شد بهم گفت هرچی شد گردن خودت منم داغ بودم نمیفهمیدم هیچی رو

تمام مراسم ها به نحو احسنت برگزار شد واقعا همه چیز رویایی بود رفتیم شمال جشن عقد گرفتیم دائم بیرون میرفتیم خوش میگذروندیم

تا اینکه عروسی کردیم بعد 15 روز از سرکار اومد خونه رفت حموم گوشیش رو میز اشپزخونه بود پسوورد موبایلش و میدونستم دیدم مسیج اومده زدم روش متوجه شدم دوست دختر سابقش عکس های گذشته رو براش فرستاده

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز