و پدرشوهرم درست کرد ماجرا رو بعد یه مدت فهمیدم باردارم تمام علائم و داشتم اخلاقم بهم ریخته همسرمم خیلی نسبت بهم سرد شده بود صبح 7 میرفت یه شب سه میومد یه شب یک
زود هم میومد میرفت میخوابید شرایط داشت داغونم میکرد منم کسی و نداشتم برم بگم مجبور شدم به خانوادش بگم به اصرار مادرش چند روز رفتیم خونشون موندیم که مثلا رابطمون خوب بشه که این خوب شدن
فقط ظاهری بود از باطن داغون سرم داد های بدی میزد با مشت میکوبوند به در و دیوار یکبار قشنگ یادمه که من تکیه دادم به در کمد دیواری اومد بالا سرم کوبوند به در و رد مشتش رو در موند من که اینطور چیزا رو
با اینکه پدرم بی محبت بود اما تو خونمون ندیده بودم تجربه کرد