خانوما مادرشوهر و پدرشوهر من تو یه شهر دیگه زندگی میکنن که سه ساعت تا خونه ماه راهه، بیشتر فامیل های مادرشوهرم جایی هستن که من و شوهرم زندگی میکنیم، من شاغلم و هر موقع تعطیلی، عیدی، عروسی چیزی میشه یا ما باید بریم اونجا یا مادرشوهرم اینا میان اینجا، دو سه روز پیش فهمیدم آخرای اسفند عروسی پسرداییمه و من از الان اعصابم خورده، چون میدونم مادرشوهرم و جاریم و اینا قراره دم عیدی خراب شن رو سرم، چندوقت پیش که عروسی یکی دیگه از فامیلامون بود، مادرشوهرم و جاریم اومدن اینجا و از ظهرش رفتن آرایشگاه، فقط من بدبخت خونه موندم تا شوهرم و پدرش و اینا برن حموم و ناهارشون یدم و اینا، خیلی وقتا شده محلشون نذارم وقتی میان خونم اما بعدش به شدت عذاب وجدان میگیرم از نحوه ی مهمون داریم، از طرفیم واقعا نمیخوام هر مراسمی رو زهرم کنن، با وجود اخم و بی محلیام بازم پا میشن میان، نمیدونم واقعا که باید چیکار کنم؟ چه برخوردی کنم؟ پدرشوهرمم اخلاقاش خاصه، وقتی همه دورهم جمع میشن تو عید و اینا اون نمیاد، میگه حوصله ندارم، دوست ندارمم تو خونه تنهاش بذارم، واقعا درمونده شدم
ببین حالا عروسی رفتن یا نرفتن خیلی برام مهم نیست، مهم اینه که هر وقت تعطیلی میشه من درگیرم، دوست ندارم بد عنق و بد اخلاق باشم ولی هر وقت میان بداخلاقم، از چندروز قبل اومدن تا چندرور بعد اومدنشون زندگی ندارم، نمیدونم چیکارکنم
اینجوری سعی کن کلا تعطیلات خودتون برید اونجا یا برنامه ریزی کن برو جای دیگه اونا نیان . منم دم عید خانواده همسرم میان پارسال ما اونجا بودیم نشد جای برم حالا اونا میان دوباره جایی نمیتونم برم مجبورم عید دیدنیا رو بزارم بعد رفتشون . دلم نمیخواد باهاشون مهمونی برم
یه موقع های شوهرمو دوست ندارم..از هیکلش بدم میاد..بعد از ازدواجمون خیلی شکمش بزرگ شده اصلا هم به خودش نمیرسه صلا اهمیت نمیده..از رفتارش از طرز حرف زدنش..گاهی متنفر میشم ازش..چیکار باید بکنم..البته وقتی دوسم داره و رفتارش خوبه همین ظاهرش برام عادی میشه ولی خیلی بی توجهی میکنه بهم..حتی خودم دیگه دارم انگیزمو از دست میدم که به خودم برسم..دارم از کارهای خونه متنفر میشم..کلا فکر میکنم دارم افسرده میشم..حتی به شوهرم گفتم ولی اصلا اهمیت نمیده