اوائل ازدواج از همه چیزگفتم
ما اجاره نشین بودیم و چیزی نداشتیم واره همه چی خیلی سخت بود
هرچی میخریدم نشون مادر شوهرم میدادم
ی جمعه شوهرم خونخ بود میخاستم بریم بیرون ۱۰بار قبلش میگفتم ما داریم میریم بیرون نمیدونم چ حس حماقت و کمبود اعتماد ب نفسی بود که اینکارا رو میکردم و بعد دیگه اونا داشتن جبهه میگرفتن و ما میخاستیم بریم بیرون باید اخم وتخمشونو تخمل میکردیم و انتظار داشتن اونا رو هم ببریم ومن خیلی تخت فشار قرار گرفتم،ساده لوح بودم شدیدا اونم بخاطر این هست که خانواده خوبی نداشتم و فکزمیکردم اینا خوبن اما هیچکس نگفته بود خانواده شوهر هیچوقت خانواده تو نمیشه،مثلا خونشون شب شام هستبم جرات نداریم بعدشام بریم بیرون دور بزنیم چکار کنم دارم دیونه میشم وشوهرمم از خانوادش میترسه ،هرچی میخریم نشونشون نمیدیم دیگه حتی ی عدس،نمیدونم چ مشکلی دارم ی مورچه میخورم ۱۰۰۰۰۰باز تشکر میکنم ازشون اونا هم فکرمیکنن چ خبریه،خسته شدم ،خانواده ای نداشتم منو حمایت کنن،یباز من ومادرشوهرم حرفمون شد منو تهدید کرد که ب مادرت میخاستم زنگ بزنم.