مادر شوهرم امشب گفت بریم خونشون. به شدت حوصلم سر رفته بود. زودتر رفتم کمکش. بعدازظهر برادر شوهرم با دخترش اومد پرسیدم پس خانومت کجاست نمیاد با ناراحتی گفت کار داشت میاد بعدا.
کلا جاریم یه زن همه چی تمومه نمیدونم شایدم من اینجوری فکر میکنم. خیلی زندگیشو دوست دارم و بعضی وقتا واقعا بهش حسودیم میشه.
دخترش بغلش نشسته بود داشت باهاش صحبت میکرد منم چون تو آشپزخونه بودم صداش قشنگ میومد. هی میگفت من فکر میکنم مامانی منو دوست نداره، همش دعوام میکنه اما تو خیلی مهربونی و من فقط تورو دوست دارم.
بنده خدا از قیافش خستگی میبارید. انقدم دخترشو دوست داره که اصلا دلم رفت براشون🫠