سلام خانوما من بعد دوساله و خورده ای دوا و دکتر برای بچه دار شدن لحظه آخری که رسیدم مرحله آی وی اف و قرار بود برم برای کارهای آی وی اف خدا برام معجزه کردو تو اوج
نا امیدی باردار شدم وای انگار اون لحظه خوشبخترین آدم روی زمین بودم چقد خدا رو شکر کردم دنیا مال من بود
ولی این خوشحالی زیاد دوام نداشت از هفته ۸ بارداری بعد شنیدن صدای قلبه قشنگش دقیقا تاریخ پریودیم لک بینی شروع شد استراحت شدم و دارو جدید شروع شد استرس اینکه اتفاقی براش نیفته یه روز لک داشتم بعد قط میشد دوبار چند روز بعد دوبار شروع میشد برای سونو ان تی که رفتم همچی خوب بود بازم صدا قلبش و شنیدم قربون قلبش برم اون روز سر پا نمیشناختم خیلی خوشحال بودم گفتم چیزی نیست
حتما این لک بینی ها عادیه دقیقا یک هفته بعدش
شبش درد کمر و شکم داشتم و لک بینیم زیاد تر از دفعه های قبل شد و دردم زیاد بود شب تا صبح نخوابیدم بماند که چقد نگران بودم صبحش پنج شنبه بود زنگ زدم بیارستان گفتن یا باید بیای بستری بشی یا برو سونو بگیر همجا تعطیل بود اونجا های هم که مطب بودن شلوغ بود به بدبختی نوبت گرفتم
رفتم همینکه سونو رو گرفت گفت وای خوب کردی اومدی طول سرویکس اومده ۲۷ تا وضعیت جنین و گفت تکون میخوره یهو گفت وای طول سرویکس اومد ۲۱ زود باش برو بیمارستان باید بستری بشی سرکلاژ بشی ولی جنین حالش خوبه نگران بچه نباش رفتم بیمارستان دکتر خودم نبود دکتر بیمارستان که اومد گفت چون بچه اوله مهم نیست فعلا بستریشون کن ببینیم بچه سقط میشه یا نه منم گفتم خانوم دکتر بچه م قلبش میزنه سالمه چرا زودتر کاری نمیکنید توروخدا من نمیخوام سقط بشه گفت تا شنبه باید بمونی ببینیم وضعت چه جوریه تا شنبه موندم یه دکتر دیگه اومد که مثلا از دکترهای خوب شهرمنه
گفت باید سر کلاژ بشه اونجا منم گفتم تو روخدا سرکلاژم کنید بچه م چیزیش نشه گفت با رضایت خودت راضی هستی هم من هم همسرم رضایت دادیم و من همون روز سرکلاژ شدم بماند که چقد اتاق عمل اذیت شدم چون بیحس نمیشدم و مجبور شدن بیهوشم کنن عمل شدم گفتم خدارو شکر با این وضعم برام بمونه هزار بار شکر سخت بود استراحت مطلق اونم تو شرایط من که تو این دوماه خانواده همسرم حتی زنگم نزدن بهم مامانمم راهش دور بود و مجبور شده بود کامل
خونه ش و ول کنه و بیاد مراقب من باشه اون برای ۶ ماه
همسرمم که همش درگیر کار بود و اصلا حال منو درک نمیکرد
بگذریم بعد عمل خیلی درد داشتم هم بخاطر داروهای اتاق عمل هم درد شکم و کمر به دکتر گفتم گفت طبیعیه ومن امیدوار بودم که دیگه چیزی نمیشه تا ۱۰ روز بعد عمل اون شب نحس موقع خواب درد داشتم ولی خوابیدم به مامان نگفتم نخواستم ناراحتش کنم یه ساعت که خوابم برد دردم شدید شد بیدار شدم
پهلو به پهلو که میشدم حس خیسی داشتم گفتم بخاطر شیافه
تا دردم شدید و شدید تر شد پاشدم برم دست شویی دیدم تموم لباشم خونیه همسرمو صدا کردم تا منو دید اینقد صورتم از ترس سفید شده بود هی میگفت بخدا چیزی نیست نترس
و من اون لحظه تمام دنیا رو سرم خراب شد درد و تو خونه یه نیم ساعت دیگه تحمل کردم ولی مگه ول میکرد اینقد شدید بود که نمیتونستم راست وایسم رفتیم بیمارستان گفتن باید سرکلاژ و باز کنیم داره بچه به دنیا میاد من گفتم نمیخوام بازش کنید گفت رحم داره پاره میشه گریه کردم زجه زدم خدا رو خیلییی صدا کردم ولی گوشهاش و گرفتو دراش و بست به دکتر گفتم برام کاری بکن فک کن خواهرتم تو روخدا نزار بچه مو از دست بدم گفت نمیتونم فقط داری خودت و بیچاره میکنی رحمت داره پاره میشه باید بچه تو با رحمت در بیاری نذاشتم بهم دست بزنه از ساعت ۳ شب تا ۸ صب درد و تحمل کردم که دکتر گفت ازش امضا بگیرید چیزیش شد پای خودش و مامانم با گریه هاش و همسرم با داد و بیدادش گفتن خودت مهمتری و بزار بازش کنن و دکتر اومد با کلی اذیت کردن من سرکلاژ و باز کرد و به نیم ساعت نکشید پسر عزیزم از دست دادم و من نمیدونم چرا بعد اون که پسرم مرد هنوز زندم الان ۲۲ روز از اون موقعه میگذره و من هنوزم آروم نشدم و هنوز از خدا گله دارم چقد سخته قربون قلب اون مامانهای که بچه شون از دست میدن قربون صبرتون برم من چی کشیدین
ببخشید زیاد نوشتم چند وقته میخواستم بیام حداقل برای خودم بنویسم بلکه یکم آروم بشم و با شما خانومهای عزیزم حرف زده باشم مرسی که خوندین مرسی که باهام حرف میزنید