2777
2789
عنوان

داستان زندگی واقعی: شهر بی عاطفه

10325 بازدید | 66 پست

برای اطلاعات بیشتر، اول اینجا رو بخونید.

با درصد بالا احتمال می دم نویسنده متن شراگیم زند باشه. 

آخرين روز شهريور ۱۳۶۶، بی‌بی راعیِ پا‌به‌ماه، با شکم بسيار بزرگ، فرزندی به زمين می‌گذارد که نامش را عاطفه می‌گذارند. پدر عاطفه می‌گويد: «بچه اگر يک ساعت ديگر نمی‌آمد، خودش و مادرش سر زا می‌رفتند.»

می‌رفتند. می‌رفتند و فرصت نمی‌يافتند ۱۶ سال دخترکی را کشان‌کشان به دنبال زندگی بياورند تا امروز، و امروز شهرتی شوم و مرگی بديمن را با طناب دار بر گردنش بياويزند.


روزنامه‌ها نوشتند: «عاطفه سهاله ۲۲ ساله به جرم فساد و فحشا اعدام شد.» اما روزنامه‌ها راست نگفته بودند. اين را عمه عاطفه می‌گويد و اشک را از گوشه چشمانش پاک می‌کند.


پرسش اول

خبر آمده بود دختر ۲۲ ساله‌ای بر دار رفت به جرم فحشا و فروش تن. اما آنچه اين خبر را از زير دندان‌قروچه خبرنگاران به صفحه‌های وب‌سايت‌ها و روزنامه‌ها کشاند اين شايعه بود که دختری که در روز ۲۵ مرداد ۱۳۸۳ در محله نارنج‌باغ نکا طناب دار بر گردنش گره خورد نه عاطفه سهاله ۲۲ ساله که عاطفه سهاله ۱۶ ساله بود.

شايعه نکا را پشت سر گذاشت، در تهران گشت و از آنجا راه جاده‌های پرنشيب خبر را در جهان به پيش گرفت.

اما کسی هم نپرسيد، در وانفسای اين‌همه جرم و اين‌همه مجازات، چرا شايعه فقط پيرامون عاطفه چرخيده است و نه زن و دختر ديگری؟! و شک به اين پرسشِ نخستين بود که مرا راهی مازندران و شهر نکا کرد.

شهرستان نکا در اين چند سال گذشته دو بار در «خبر شدن» از ديگر شهرها پيشی گرفته است. بار اول خبر از سيلی بود که نکا را تا نيمه در آب فرو برد و اين بار خبری که مرا در گرمای اواخر مرداد راهی اين ديار کرد، خبر چگونگی اعدام يک دختر. و چه بدطينت بودند هر دو خبر.



نکا

نزديک به ۴۰ دقيقه که از ساری فاصله بگيری به نکا می‌رسی؛ شهری که در عين برخوردار بودن از بکرترين طبيعت موجود بسيار فقيرانه در دو سوی خيابان درازی خوابيده است که اين سوی شهر را به سوی ديگر وصل می‌کند.

ساعت نزديک ۱۱ به نکا می‌رسم.

پرسان پرسان می‌روم و از هر که بيش از يک لحظه بر من متمرکز می‌شود سؤال می‌کنم.

مردی با شک وراندازم می‌کند. می‌پرسد از کجا آمده‌ام و چرا. توضيح می‌دهم. کافی نيست. می‌گويد چرا مرگ دختری فاسد مرا تا به اينجا کشانده است. لحنش سرزنش‌بار است. نمی‌فهمم نسبت به من يا عاطفه. دوباره می‌پرسد و هر بار تلخ‌تر: «از يک دختر... می‌خواهيد چهره‌ای معصوم نشان دهيد؟ و...» حالا لحنش آشناتر است. واژه‌هايی مثل شما مطبوعاتی‌ها، جنجال‌سازی و... معلوم می‌کند که تلخی‌اش از کجاست. برايش توضيح می‌دهم که من به دنبال حقيقت آمده‌ام و اينجا حقيقت در واقعيت پنهان است و نمی‌دانم واقعيت چيست. نه به دنبال اثبات معصوميت کسی آمده‌ام و نه به دنبال جنجالم. عاطفه از ديد قانون گناهکار بود و مجازات شد. اما من آمده‌ام تا بدانم آيا مجازات اين جرم «مرگ» بود.

مرد نگاهم می‌کند و رام‌تر و آرام‌تر جوابم را می‌دهد. وقتی به اين سؤال می‌رسم، «اينکه می‌گويند عاطفه از نظر عقلی مشکل داشت راست است؟» می‌خندد و می‌گويد: «مشکل که داشت. شيت بود.» و مرد کنار دستم توضيح می‌دهد: «شيت يعنی شيرين عقل، به عبارت عاميانه‌تر يعنی خل و چل.»


ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

نارنج‌باغ

نارنج‌باغ همان محلی است که تا چهار ماه پيش عاطفه در آن زندگی می‌کرد. از خودم می‌پرسم آيا مرگ هم با عاطفه از اين محل رفته است؟ مرگی که در تمام اين سال‌ها در کوچه‌ باغ‌های نارنج‌باغ در پرهيبت يک زندگی سياه‌تر قدم زده است، مرگی که هر روز و شب دروازة چوبی سبزرنگ اين خانه را کوفته تا نانی و زهرماری بر سفرة بی‌رنگ و روی عاطفه و بلوغ لگام‌گسيخته‌اش بگذارد؟ نارنج‌باغ را تا در چوبی سبزرنگ دنبال می‌کنم.

هم امروز اگر شما بر اين در بکوبيد، شايد کسی به دق‌الباب شما پاسخی ندهد. بدنامی و بی‌آبرويی بهانة خوبی است برای کوچ کردن، حتی اگر يک قرن از عمر پدربزرگی گذشته باشد.

بالای در چوبی سبزرنگ اين خانه دو پارچة سياه حکايت از عزاداری مادربزرگ و يکی از بستگان عاطفه دارد. در می‌زنم و داخل می‌شوم.

خانواده

«نمی‌دانم چند نفر جمع شده بودند، شايد هزار نفری می‌شدند. ما شبِ قبل از اعدام عاطفه را نديديم. فقط وقتی می‌بردندش به‌ سمت دار، به ما فرصتی دادند تا با او خداحافظی کنيم.»

عاطفه چه می‌گفت؟

گفت: «اگر مرا ببخشند تا عمر دارم به چشم هيچ نامحرمی نگاه نمی‌کنم.»

بعد هم با صدای بلند رو به مردم گفت: «مرا ببخشيد.»

و او را بردند.

يکی از بستگان عاطفه روبه‌روی من در حياط خانه نشسته است و اين ماجرا را برايم تعريف می‌کند؛ حياطی نيمه‌مخروبه که دو اتاق آجریِ انتهای آن روزی خانة عاطفه بوده که با پدربزرگ نود و اندی ساله و مادربزرگش زندگی می‌کرده است. پسری روی زمين خوابيده که از شدت اعتياد حتی قادر به باز کردن چشمانش نيست.

وسايل خانه را تقريباً جمع کرده‌اند. از کوچ به‌خاطر بدنامی حرف می‌زنند، به مقصدی که ترجيح می‌دهند عنوان نشود.

عاطفه چند سال داشت؟

۱۶ سال.

چطور می‌شود ثابت کرد؟

شناسنامه‌اش هست.

پيش کی؟

پدرش می‌داند.

پدرش کجاست؟

نمی‌دانيم، هرچند وقت يک بار پيدايش می‌شود. خانه و جای مشخصی ندارد. همه‌چيز پيش اوست.

چه می‌کند؟

لباس دستِ دوم می‌خرد و می‌فروشد. کار و جای مشخصی ندارد. دوره‌گرد است.

و بقیة خانواده؟

عاطفه ۵ ساله بود که پدر و مادرش از هم جدا شدند، بی‌بی راعی ازدواج کرد و چند ماه بعد در تصادف مرد.

خانوادة عاطفه، قبل از سال ۷۰ و قبل از جدايی پدر و مادر، از مازندران به مشهد رفتند و آنجا زندگی کردند. يک خواهر دارد که فاطمه است و يک برادر که محمدعلی. جواد هم خيلی سال پيش توی رودخانه غرق شد. عاطفه و خواهرش، وقتی پدرشان لباس‌های کهنه را به مازندران می‌برد، مشهد پيش زنی افغانی که همسايه‌شان بود می‌ماندند. (البته بعداً محمدعلی، برادر بزرگ عاطفه خبر از دو مرکز بهزيستی در مشهد می‌دهد که عاطفه مدتی در آنها به‌سر برده بود.) بعد آمدند نکا پيش پدربزرگ و مادربزرگ که تنها نباشند.

اما مردی نود و اندی ساله و زنی زير هفتاد سال، چگونه می‌توانند خلائی را که عاطفه را به قهقرا می‌برد پر کنند؟

او ادامه می‌دهد:

فقير بودند، خيلی فقير. کسی هم حريف عاطفه نبود. همه می‌گفتند عقل حسابی ندارد. خيلی بددهن بود. نمی‌شد با او دهن به دهن شد. داد و بيداد می‌کرد. ناسزا می‌گفت. اما در عين حال مهربان بود. پدربزرگ و مادربزرگش را او جمع می‌کرد. همة کارهای خانه با عاطفه بود. مثل کارگر کار می‌کرد.

عقل درست و حسابی نداشت، يعنی چه؟ می‌توانی توضيح بدهی چه‌کار می‌کرد؟

مثلا ً اگر در خيابان کسی به او حرف می‌زد، وسط خيابان اردنگی‌اش می‌زد و فحش می‌داد. بلند می‌خنديد و کارهايی می‌کرد که معمولا ً ديگران نمی‌کنند.

عاطفه شب آخر چه می‌گفت؟

ما عاطفه را شبِ قبل از اعدامش نديديم. هيچ‌کس در خانواده او را شب قبل از اعدام نديد. فقط روز اعدام و چند دقيقه قبل از اينکه به سمت دار ببرندش فرصت کرديم با او خداحافظی کنيم.

يعنی شب پيش از اعدام هيچ‌کدام او را نديديد؟

نه.

حتی پدرش؟

پدرش که روز اعدام هم نبود.

پاسخ اين سؤال را بعدها از صفرعلی سهاله می‌گيرم. او می‌گويد شب اعدامِ عاطفه در کورة آجرپزی مشغول کار بوده و اصلا ً از اعدام دخترش خبردار نشده است.

روز اعدام چه اتفاقی افتاد؟

جمعيت زيادی آمده بود. عاطفه رو به آنها داد زد و بخشش خواست. وقتی به سمت دار می‌رفت بلند بلند العفو العفو می‌گفت.

وقتی قاضی رضايی آخرين مرحلة اعدام را اجرا می‌کرد، يک مرد بين جمعيت غش کرد و افتاد. بعد فهميديم که فوت کرد. اسمش موسی بود.

چرا فوت کرد؟

نمی‌دانم، شايد برای اينکه عاطفه کم‌سن و سال بود، ناراحت شده بود يا ترسيده بود. خيلی از مردم ناراحت شدند. درست است که عاطفه خيلی اشتباه کرده بود، گناه کرده بود، ولی همه‌اش از سر نفهمی بود.

بيرون خانه عده‌ای جمع‌اند. آنها ديده‌اند که غريبه‌ای به خانة سهاله‌ها وارد شده است. از پسر معتادی که درون خانه افتاده است باخبرند. به مردی که پدرانه از دوباره برگشتن به داخل خانه بازم می‌دارد می‌گويم: «اگر از برابر عاطفه هم با همين دلسوزی(!) رد نمی‌شديد، شايد الان در گورستان نخوابيده بود.»

مدارک

جواز دفن عاطفه می‌گويد او متولد ۱۳۶۱ ]يعنی ۲۲ ساله[ است. پدرش شناسنامة خود را مقابلم می‌گذارد. در آن نوشته شده عاطفه سهاله متولد ۳۰ شهريور ۱۳۶۶ ]۱۶ ساله[. اين ادعا با گواهی خلاصة رونوشت فوت سازمان ثبت احوال به شمارة (۳۴۸۶۳۵ ۹/ف) که روز فوت را ۲۵ مرداد ۱۳۸۳ عنوان کرده و نيز فتوکپی شناسنامة عاطفه ثابت می‌شود. يک هفته است از سفر به نکا برگشته‌ام. صفرعلی سهاله به تهران و به ديدنم آمده، با انبوه کاغذهای تاشده‌ای در يک نايلون سياه. آنها برای دادخواهی آمده‌اند. محمدعلی، برادر عاطفه، نيز با صفرعلی است و وقتی به ميان حرف پدرش می‌پرد تا توضيحات او را کامل کند، با واکنش تند پدر مواجه می‌شود. صفرعلی می‌خواهد همه‌چيز را خودش تعريف کند. او حتی کارنامه‌های دورة دبستان عاطفه را با خودش آورده است.

قصة دربه‌دری اين خانواده، از سال ۷۲، حتی پيش از آن، شروع می‌شود. از قول صفرعلی می‌شنويم. او سرگذشت دختری را می‌گويد که بی‌محبت مادر و بی‌مراقبت پدر، در فقر و نکبت، تولدش را به مرگش نزديک کرده است.

آقای سهاله، عاطفه گاهی اوقات دچار ديوانگی می‌شد يا کارهای غيرعادی از او سر می‌زد؟

مرد مدرکی مقابلم می‌گذارد و با لهجة غليظ مازندرانی جوابم را می‌دهد، طوری که به‌سختی حرف‌هايش را متوجه می‌شدم و به همين علت هر سؤال را چند بار تکرار می‌کنم تا از جواب‌هايش مطمئن شوم:

حرف ما هم اين است. عاطفه برای اعتراض به حکم اولش در زندان نوشته که جنون دارد. چرا به اين مسئله رسيدگی نشد؟

شما خودتان هم دليلی برای جنون ادواری عاطفه داريد؟

بله، ما استشهاد محلی داريم که مردم آن را امضا کرده‌اند و در آن نوشته عاطفه عقل سالم نداشت.

نامة تايپ‌شده‌ای را روبه‌رويم باز می‌کند که عاطفه در تاريخ ۳/۳/۱۳۸۳ آن را امضا کرده است.

اين نامه اعتراض عاطفه به حکم نخستين دادگاه مبنی بر اعدام اوست. در بخشی از اين نامه آمده است: «اينجانب در کودکی شاهد اختلافات والدينم در زندگی بوده‌ام. در همان عنفوان کودکی مادرم از پدرم طلاق گرفت و در اثر سانحة تصادف (بعداً در خانة بخت دومش) به ديار ابدی شتافت. برادرم نيز شش ماه بعد از آن در اثر غرق شدن در رودخانه دار فانی را وداع گفت. اينجانب و خواهرم در مشهد توسط يک افغانی بزرگ شديم و در زمان بلوغ به صورت سالم به خانواده‌ام که سرپرستی آن با پدربزرگ و مادربزرگ است تحويل داده شدم. مدارک پزشکی ]موجود[ است که ثابت می‌کند عصب و روان ضعيفی دارم و در دقايقی از شبانه‌روز مختل مشاعر می‌گردم که هرگونه عمل مثبت يا منفی ممکن است از اينجانب بروز کند.»

نامة عاطفه چنين ادامه می‌يابد: «همة اهالی محل می‌دانند که ثبات روانی ندارم. آيا جنونی که بعضاً ادواری است و اينجانب را دربرمی‌گيرد و در آن لحظات مجنون می‌شوم نمی‌تواند مانع تصميم‌گيری عقلانی‌ام شود؟»

عاطفه در پايان اين اعتراض‌نامه، ضمن تقاضای بخشش، از محضر قانون خواسته است ادعايش را با شهادت گواهان محلی و تست پزشکی ثابت کند.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز