خونه پدری دیگه در کار نبود برم
باید میرفتم خونه برادر بزرگترم
نخواستم برم و زحمتشون بدم
یه بار شنیدم متدر شوهرم میگفت من نمیتونم
از خودش و بچه اش مواظبت کنم
مجبور شدم برم
ولی خدایش زن داداشم
خیلی هوام داشت
لباس زیرمم برام شست
هی میگفت ناراحت نباشی
هنوز یه ذره از خوبیات که برا منو بچه هوم کردی هم جبران نکردم
همیشه دعاش میکنم
اینقد خوب مواظبت کرد
که سر ۱۰ روز حالم خیلی خوب شد
سزارینی بودم