ببين من يه مهموني ميخواستم برم شوهرم زهرمارم ميکرد از بس که نصيحت ميکرد سوار ماشين.که.ميجديم شرذع ميکرد بچه رو دست اين و اون نده زمين نذار نذاري بچه ها طرفش بيان نذاري اين بغل اون بغل بشه منم که نميخواستم بحث بشه همش ميگفتم باشه ولي الان پانزده سال از زندگيم ميگذره سه تا هم دختر داريم همسرم حساسياتش نسبت به بچه ها حداقل از طرف من کم شده اخه خودمم خيلي دخترامو دوست دارم و همسرم ميبينه.که چقدر بهشون محبت ميکنم ولي واي به روزي که يکي ديگه.به دخترام حرفي بزنه واويلا ميشه