مال من در حدی نبوده که دنیای دیگه ای رو ببینم ولی لحظات آخرم رو خودم فهمیدم
اوایل کرونا بود اصلا دوست ندارم وضعیت یادم بیاد
آدم ناشکری نبودم اما اینقدر حالم بد بود که هر روز آرزوی مرگ میکردم
دو هفته حالم شدید بد بود به طوری که حتی نمیتونستم راه برم
آرزوم مرگ بود و کلا شک کرده بودم واقعا خدا وجود داره یا نه
هر شب میگفتم خدایا یا خلاصم کن یا منو برگردون
اما یک شب اینقدر فشار زیاد بود فقط مرگ میخواستم هیچ امیدی هم به هیچ چیزی نداشتم
اما اون شب
یادم میاد شب شام غریبان بود
خونمون نزدیک حسینیه هست از داخل حسینیه شنیدم که مداح میگفت الهی حضرت رقیه با دستاش گره همتون رو باز کنه
یهویی از دهنم پرید و در حالی که اشک میریختم و با اشک خوابیدم گفتم یا حضرت رقیه خودت به دادم برس
خوابیدم
بخاطر کرونا همون شب تبم خیلی شدید شد و بخاطر سوزش بدنم از خواب بیدار شدم و ناله میکردم
حتی حال نداشتم پدرمو صدام بزنم یا چشمامو باز کنم
لباسام خیس عرق شده بود
نفسم تنگ شد و به روز میتونستم نفس بکشم
بدن درد داشتم
یهویی صدای اطراف قطع شد و فقط صدای قلبم رو که میشنیدم که بعد هر ضربان صداش ضعیف و ضعیف تر میشه
خودم اشهدمو تو دلم خوندم و صدا قطع شد و روحم جدا شد و جسم رو از بالا دیدم
خودم فکر میکنم قلبم ایستاد
گیج بودم که چه اتفاقی واسم افتاده
دیدم یک دستی روی پشیمونیم نشست همین باعث شد که خیلی یهویی نفسم بیرون بیاد