استارتر من خودم یه تجربه داشتم البته تجربه مرگ نبود ولی برام خیلی عجیب بود
شب یه خواب خیلی عجیب دیدم یه خانه ای که منم داخلش بودم داشت همه قسمت هاش شدید می لرزید و خراب می شد و من می دونستم یه نفر داخل خونه است که آوار خونه قراره روش بریزه و من مدام جیغ می زدم تا کسی بیاد و به اون شخصی کمک کنه !
بعد یه نفر که کنارم بود دستم گرفت _ دقیقا شبیه چیزهایی بود که تجربه گران زندگی پس از زندگی تعریف می کردن _
دستم گرفت و من بدون اینکه باهام صحبتی کرده باشه این حس به ایشون داشتم که انگار سالهای سال هست که این شخص می شناسم و اعتماد کامل بهش دارم و می دونم باید به حرفش گوش کنم چون خیر و صلاحم می خواد ، دستم گرفت و کشید که منو از از داخل اون خونه بیرون ببره با اینکه دستم داشتم می کشید ولی احترام و مهربانی تو این رفتارش حس می کردم _ خیلی فرق هست این که دست یکی با خشونت و تحقیر بکشی یا اینکه از سر خیرخواهی این کار انجام بدی ، هر دو یه کشیدن دست هست ولی اون حس پشت اون کار درک می کنی ، بعد من با اینکه دستش دیدم ولی انگار می دونستم که نباید برگردم و به صورتش نگاه کنم از طرفی اونجا می دونستم این شخصی هست که همیشه مواظبم هست و به من کمک می کنه
و خلاصه بقیه خواب این بود که از خونه آمدم بیرون و خانه روی سر اون شخص خراب شد و کسی هم از مردم اطراف از خونه بیرون نیومد که برای کمک بیاد!
وقتی به اینجای خواب رسیدم یکدفعه از ترس از خواب پریدم
بعد خواب برای شوهرم تعریف کردم پ شوهرم گفت فردا یه صدقه بده که رفع بشه و همون موقع صدای اذان صبح بلند شد! جالب اینجاست خوابی که آنقدر برام عجیب بود و به خاطر همین خواب تصمیم گرفتم صبحش زنگ بزنم به همه خانواده و دوستان ها و اطرافیانم و بدون اینکه چیزی بخوام براشون تعریف کنم مطمئن بشم حال همشون خوبه و مشکلی ندارن
صبح شروع کردم به تلفن زدن هام و بعد چند ساعت کلا خوابم از ذهنم رفت و اصلا فراموش کردم که چرا داشتم زنگ می زدم بعد سه تا تماس رفتم دیگه به بقیه کارهام برسم (در صورتی که اگه با اون شخص تماس می گرفتم ممکن بود باعث تغییر سرنوشتش بشم ) روز بعدش فهمیدم اون شخص خودکشی کرده! و وقتی با من تماس کرفتن و جریان خودکشی گفتن بعد که تلفن قطع کردم یکدفعه خوابم دوباره به حافظه ام برگشت ! انگار قرار بود خوابم فراموش کنم تا نتونم تو فرایند اون اتفاق تغییری ایجاد کنم!