میخوام از خودم بگم.کوتاه میگم ولی خواهشا مامانایکه چند تا بچه دارن خوب گوش بدن
ما چند تا بچه ایم. از بین ما پدرو مادرم همیشه خواهر کوچکترمو بیشتر دوست داشتن.از همون بچگی من ۲سال بزرگتر بودم.یادم نمیاد بحثمون بشه من مقصر نباشم و باز طرف اونو نگیرن. من همیشه درس خون بودم شاگرد اول .دختر آرومه بودم اون نه.ولی هیچ چیزی عوض نشد. من هیچ وقت محبت پدر ندیدم ولی میدیدم اونو بغل میکنه بوسش میکنه
گناه من چی بود مگ فرق منو اون چی بود
واقعا بیشتر دوسش دارن.اینو میفهمم
چه روزا و شبایی آروم گریه کردم که پس من چی. بقیه خواهر برادرا اختلاف سنیشون بیشتر ما بود .ما دو تا پشت هم بودیم
دیگه نمیتونم تحمل کنم.چند وقت یبار با مامان بابام قهر میکنم میگم پس من چی چرا هرچی اون بگه همونه منو اصلا آدم حساب نمیکنید. چند ماه پیش قهر کردم بعد یک ماه همسرمو واسطه قرار دادن آشتی کردیم
و الان دو هفته پیش سر ی قضیه ای با خواهرم بحثم شد مقصر اون بود همسرمم شاهد بود ولی باز طرف اونو گرفتن . انگار آسمون باز شده این یکی پریده پایین
دیگ میخوام واسه همیشه قطع رابطه کنم و واسه اولین بار تلفنی با پدرم دعوا کردم داد زدم گریه کردم.گفتم انگار منو از تو جوب آب پیدا کردین .مگ اون کیه
من همیشه رو پا خودم وایسادم. خواستم ماشین بخرم گفتن ب ما چ شوهر کن بعد برو رانندگی یاد بگیر ماشین بخر.هرکار خواستم بکنم گفتن ن.اون ک میگفت میگفتن باشه
بابام ماشینشو دست من نمیداد الان ماشینش صبح تا شب دست اینه
از خواهرم متنفرم نزاشت بفهمم منم مامان بابا دارم منم آدمم.
به منم توجه میشد ولی اونو ی جور دیگ میخواستن
مامانا این کارو با بچه هاتون نکنید روح اون بچه میمیره
اگ اون الان بگه شبه من بگم روز مامان بابام میگن نه شبه
من راضی نیستم از هردوشون. روح من تیکه تیکه شد تو این فرق گذاشتنا
باور کنید من آرومه بودم اون شر
الان خداروشکر با همسرم رابطم خوبه یه مدت مشکل داشتیم که شکر خدا همه چی درست شد.خواهرمم ازدواج کرد و طلاق گرفت
از بد روزگار مامان بابام شوهرش بد از آب دراومد
حتی گاهی مامانم با ناراحتی میگفت تو که شوهرت خوبه سر زندگیتی این نه.میگفتم بدت نمیاد جای ما عوض بود