به هم رسیدنمون خیلی پر چالش بود
به حدی که یه دوره ای حتی بلاکش کردم و به زور اومد منو برد حرف زد باهام و ....
تا جایی که آخر بهمن بله برون گرفتیم
و رفت سربازی ، سه ماه آموزشی یزد داره ولی تو همین دو روز چهار بار بهم زنگ زده از پادگان
قبل رفتن گفت که من نبودم هم به مادرم زنگ بزن و برو خونمون
چون دل خوشی از این مادر نداشتم
فقط گفتم باشه ولی خودت میدونی درگیرم خیلی و دوست دارم هر جا میرم تو هم کنارم باشی
حالا تقریبا پنج روز گذشته و مادرش اصلا بهم زنگ نزده
دوستا و آشنا ها هم وقتی میفهمم اصلا زنگ نزده میگن چه مادریهههه
منم میگم بهتر حوصله درد سر ندارم 😂
شما فکر کنید بله برون من لباسی که خودمون روز مادر کادو دادیم رو پوشیده بود و سفید بود لباساش
البته برام اهمیتی نداشت
به نظرتون چیکار کنم زنگ بزنم حال و احوال یا نه