صبح رفتم سر کار
همکارم گفت خواهر شوهر سابقت میاد مشاوره پیش خواهرم خیلی از تو بد میگه و کلی چیز گفت
حالم به شدت بد شد مثلا گفته که من و خانوادم بدبخت و پول نداریم وبابت همین به اونا نمیخوردیم، بخدا من نمیدونستم بابت اینه.البته اونا پولدارتر نبودن، فقط اشک میریختم که چرا هنوز ولکن من نیستن ما که تموم شده رفته الانم که دیگه اون ازدواج کرده، دارن با آبروی من بازی میکنن
با حال خراب رفتم دم در خونه داداشم که خونشون نزدیک محل کارمه یه مداد و پاکن از برادر زادم قرض بگیرم واسه آزموندکتری، زنداداشم اصلا از آشپزخونه تکون نخورد و یه جواب سلام سرد داد. احتمالا فکر کرده بود نهار میرم اونجا،
خلاصه رفتم بیرون یه فلافل خوردم و رفتم امتحان دکتری گند زدم و اومدم خونه
بابام رفت ماشینمو بیاره خونه کشید تو در
صدای وحشتناکی اومد دویدم بیرون ببینم چی شد
دیدم داداشم داره پاچمو میگیره که کور میشدی خودت میاوردی تو
چرا به بابا میگی، حالا من اصلا نگفته بودم بیار داخل
داداشم که اینکارو کرد فکر کردم ماشینم خیلی خراب شده گوشیمو زدم زمین ال سی دی کامل شکست
داداشام میگفتن خودتم میاوردی تو بهتر از این نبود و هی بلند بلند مبگفتن بذارخودش بیاره بذارید از این به بعد خودش بیاره
پاشدم رفتم تو کوچهنشستم که صداشونو نشنوم
خسته ام از زندگی
انگار منو با مشکل عجین کردن