خدا نکنه گلم ،اگه یه روزی بچه دار شدی قدر چشاتو مواظبش باش ،نمی دونی تا متوجه می شد پدرو مادرم رفتن سر کار می اومد خونمون من تا مامانم اینا می رفتن دررو قفل می کردم وقتی می اومد می دید در قفل این قدر می زد به در از پنجره حیاط نگاهمون می کرد می خندید من و خواهر بزرگم مثل مرغ سر گنده دور خونه می چرخیدیم از ترس
یک بار که داشتیم بازی می کردیم اومد خونمون من فرار کردم خواهرم موند نتونست فرار کنه هنوز صدای فریاد های خواهرم توی گوشمه ....وقتی رفت گفتم چی شد گفت ازم خواسته اونجاشو بخورم براش منم این قدر داد زدم که رفت ...
من و همه خواهرم بجز کوچک ترین خواهرم ضربه خوردیم