اخ نگووو
الان در حد انفجارم منتظرم یه چیزی بگه انتحاری بزنم خودمو و اونو منفجر کنم
مادرشوهرم زنگ زده ولنتاین رو به شوهرم تبریک گفته بماند که گفت یه مقدار وسایل واسه بچه ها و اون فرستاده منم تشکر کردم خیلی زیاد!!!
بعد آخر تلفن میگه ببین واسه تو هیچی نفرستادم ها بعدشم هر هر خندید و تلفن قط کرد!!!
شوهرم یجوری شد اما بروی خودش نیاورد
من ادامه ندادم اما خیلی خیلی دلم شکست
یعنی بدونه شکلاتی که خوردم تو گلوم گیر کرده بغض کردم
اشکم درآمده،
بقران اصلا توقعی ندارم من اما گفتنش خیلی زشت بود