من الان از 15 سالگی تو این فکرم و نمیشه و هروقت که میشه روز تولدم یه شمع فوت میکنم و این آرزو رو میک ...
این غم انگیزه
من از وقتی دوم سوم بودم همش درحاال نقشه کشیدن که بزرگ شدم برم ازمایش دی ان ای بدم
بعدش شد هر شب گریه کردن بی احمیتی بی محبتی و کمبود ها و شد الانم که باز تو هر دعوا و دل شکستنی این ها از سرم میگذره و حتی یادم نمیاد از کی این افکار رو داشتم ولی دارم
هرچقدر هم که بگردی زندگی مثل مستی یا دیدن خواب یه زندگی دیگست
منم همینطوذ واقغا واقعا زیاد عوض میشم ولی امروز خیلی بد بوذ
حس میکنم کم کم دارم دچار فروپاشی روانی میشم🫠
در کوچه ام،در یک کوچه خلوت وبی کس راه میروم.بدون نگاه به پشت سر،درنقطه ای که راهم را تاریکی فرامیگیرد،گویی رویایی میبینم که درانتظارماست.آسمان سیاه با ابرهای خاکستری پوشیده شده.گویی رعد وبرق پنجره ی خانه هارانشانه گرفته.عالم وآدم درخوابند،فقط دو دوست بیدارند.یکی منم ودیگری پیاده روهای خلوت
من نمیگم عیب از منه فقط میگم کاشکی منم حال دلم یه کوچولو هم که میشد خوب بود ....
میدونم من خودم رو گفتم فقط اینکه گفتی زندگی همه رو نابود نکنی یاد خودم افتادم که هم این حرف ها رو از والدینم شنیدم و هم خودم هی تو سر خودم میکوبیدم الان بیخیال تر شدم و همش سعی میکنم فکر نکنم و خودم رو مشغول کنم
امیدوارم حال دلت خوب بشه
هرچقدر هم که بگردی زندگی مثل مستی یا دیدن خواب یه زندگی دیگست