وقتی دبیرستانی بودم همسرم خاستگارم بود
قبلش همسرمو ندیده بودم تا زمانی که اومد خاستگاریم..دو بار اومدن خاستگاری منم دلم نمیخواست ازدواج کنم چون میخواستم برم دانشگاه
همسرمم خیلی خوشگل و خوش هیکل بود توی اون دوبار عاشقم شده بود جلوی در مدرسه ولم نمیکرد...
منم اطلاعی به رفیقام ندادم که بگم این مزاحمه یا خاستگاره
یه روز تو کوچه ی روبروی مدرسه با ماشین جلومو گرفت منم رومو کردم به مدرسه دیدم خانم مدیر نگاه میکنه...زود رفته م تو مدرسه بعد گفتن مدیر صدات میکنه رفتم دفتر یه خرده رو صندلیش خودشو جا به جا کرد گف شیلان اخرین بارت باشه تکرار نشه...گفتم چشم و خواستم برم بیرون گفت شیلان؟گفتم بله خانم؟گفت خوشگلم بودا منم خندیدمو رفتم
دیگه اونقد میومد منو ببینه همه ی دخترا واسش غش میکردن هی نگاش میکردن میگفتن پسره که پژو پارس دارههههههه منم داشتم میترکــیدم از عصبانیت
دیگه کم کم نارحت میشدم که دخترا اینجوری تعریفش میکنن چون خیلی خوشگل بود...الانم همینجوریه با خودم جایی نمیبرمش خخخ همش دلم میلرزه کسی نگاش کنه انگار جامون عوض شده من شوهرم اون زنمه
پیش دانشگاییمو تموم کردم بعد عقد کردیمو من دانشگاه قبول شدم ولی بعد سه سال دکترا گفتن بچه دار نمیشی مجبور شدم دانشگارو ول کنم
ولی دیاکو کارمند و باسواد بود