2777
2789
عنوان

مادری

27 بازدید | 0 پست



بسم‌الله 

مادری فقط آنجا که بعد از چهار ساعت سرپا بودن، همینکه روی تخت دراز می‌کشی برآمدگی آزاردهنده‌ای را پشت کمرت حس میکنی. یک ماشین کوچک. یک ماهی قرمز پلاستیکی. یک خرس قطبی ایستاده روی دوپا، به بلندی هفت سانت که دست راستش را در سانحه‌ای از دست داده.

مادری فقط آنجا در غیر محتمل‌ترین جای خانه خوراکی چسبیده یا خردشده‌ای پیدا میکنی. آبنبات نیم خورده، کثیف و مویی در زیر پرده. پوست نارنگی ته کفش. مخلوط بزاق و شیر روی شانه چپ لباس مجلسی کرپ مشکی رنگت.


مادری فقط آنجا که نشسته توی تاکسی چرت میزنی. خوابیده روی مبل در حال کار با گوشی چرت میزنی. وقت خواندن کتاب چرت میزنی. سرت که به شیشه، گوشی که به صورتت و کتاب که به زمین برخورد میکند، عمر خواب خیلی خیلی کوتاهت تمام می‌شود.


مادری فقط آنجا که چهار جای قبلی که جایزه‌ها و تنقلات و شکلات را قایم می‌کردی لو رفته. تو دنبال جاسازی جدیدی. پشت چیزی. لای چیزی. توی چیزی. دور مسابقات «در جستجوی گنج» دارد به مراحل فینال میرسد. حریف‌ها قدَرتر و قدبلندتر و باهوش‌تر میشوند و تو کم‌حافظه‌تر و کُندتر و محدودتر.



مادری فقط آنجا که می‌شکند. لیوانی از دست لیوان نویی که تازه باز کردی. کوزه‌ی سفالی قدیمی که مادربزرگت تا فهمید دوستش داری به تو داد. قاب تزیینی کوچکی که هدیه دوست دبیرستانت بود که سالهاست از ایران رفته. اسباب‌بازی کوچکی که چنان پلاستیک ظریف و نازکی دارد که بعد از آنکه زیر پایت متلاشی میشود، باید یک دقت کارآگاهی، اجزای جامانده را در ذهنت بازچینی کنی تا بفهمی قبلا چه بوده. 


مادری فقط آنجا که می‌شمری. مدادها را. لباس‌ها را.‌ دستکش‌ها را. پاستیل‌های توی بسته‌ را قبل از تقسیم. تعداد قاشق‌ها و لیوان‌های سفره را. لنگه‌های جوراب‌های کوچک و کوچکتر را. تعداد قطره‌های داروها را. پله‌ها را، وقتی در مسیر باید کالسکه‌ی بچه را بلند کنی. روزها را، وقتی همسرت خانه نیست. حتی گاهی توی پارک و مسافرتی، خود بچه‌ها را..


مادری فقط آنجا که به گریه می‌افتی. وقتی نوزاد را توی پتوی بیمارستان می‌پیچند و برای اولین‌بار می‌دهند بغلت. نیمه شبی که پاشویه می‌کنی تا تب چهل درجه پایین بیاید. وقتی در دقیقه چهارم گم شدن یکی‌شان، می‌بینی‌اش که کنجی در صحن سقاخانه، بی‌خیال دنیا، مشغول بازی با مهرهاست. وقتی توی خانه‌تکانی پرونده آن بارداری بی‌سرانجام را می‌بینی و باز نمی‌توانی دور بیندازی‌اش. وقتی توی قنوت قبل از سحرت عاقبت بخیری‌شان را به خدا التماس می‌کنی‌.



مادری فقط آنجایی که می‌بوسی. چشم‌هایشان را. اشک‌هایشان را. نرمه‌ی زیر گلویشان را. موهایشان را وقتی سرشان به سینه‌ات چسبیده و خودشان را توی آغوشت فشار می‌دهند. ساق پای خورده‌ به لبه‌ی مبل یا زخم کوچک روی انگشت اشاره‌ای که زیر قیچی کاردستی رفته. وقتی دست و پای عروسک‌های زخمی و پاره را می‌آورند تا تو ببوسی‌شان، انگار تو ضریحی میان خانه هستی که لبخندت مایه حیات است و بوسه‌هایت نسخه‌هایی از شفا.


سمانه بهگام

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز