من ۴ ساله عروسی کردم وقتی عقد بودم شوهرم با من بود بعد از عروسی اومدیم خونه مادر شوهر و پدر شوهرم مرد و خانواده مادر شوهرم تو گوش شوهرم کردن ک مادرتو ول نکن وزن پرست نباش و اول به مادرت حق بده دیگه شوهر منم مادر و خواهرش رو گذاشت رو سرش و همش به من مبگفت اونا اولویت منن و تو اندازه سگ ولگرد برا من ارزش نداری و منم بچه داشتم و شیر میدادم و یه روز بین منو مادر شوهرم دعوا شد و شوهرم طرف مادرشو گرفت و بچمو ازم گرفت و منو از خونه بیرون کرد با کمک مادرش بعدش گذشت و۳ سال هرروز کتک میزد و میگفت چرا ب مادر سلام نکردی چرا خداحافظی نکردی خلاصه جیگرم کباب میشه وفتی یادم میاد
حالا بعد از این مدت من برا شوهرم دعا گرفتم باهام خوب بشه حالا دوباره منو ماذرش دعوامون شده البته مادرش هم مقصر بود و چون همیشه شوهرم به مادرش حق میداد فکر کرده بازم به اون حق میدن ولی این دفعه پشت منو گرفت ولی از اونجایی که من میدونم شوهرم بهش اعتباری نییت و یهو ممکنه نظرش عوض بشه و منو مقصر کنه منم دعای سردی بین شوهرم و خانوادش گرفتم ولی میترسم راسش چون خودم بچه دارم
نمیخواستم این کارو کنم مجبور شدم بخاطر زندگیم بخاطر بی پناهیم که شیرم خشک شد بخاطر اذیتاشون بخاطر اینکه مادر شوهرم هرروز میخواست منو بیرون کنه الهی خدا به دلم نگاه کنه و بچمو ازم دور نکنه آمین