من ۴ تا جاری دارم کوچکترینشون منم امشب شام خونه یکیشون دعوت بودم منم چون بچم تازه بدنیا اومده قراره چن روز آینده یه مهمونی بگیرم برا بچم بکی از جاریهام که ۲۰ ساله بچه دار نمیشه تو جمع پیش همه با صدای بلند بهم گفت که من نمیتونم بیام مراسمت ناراحت نشیا این ناراحت نشیا رو چندبار با صدای بلند تکرار کرد حدس زدم که قصدش واقعا ناراحت کردن من بود وگرنه برام مهم نیس اومدن و نیومدنش منم برگشتم گفتم زن داداش خودمم بهم گفت که قراره برن زیارت و نمیتونه بیاد مهمونی ولی داداش خودم خبر نداش از زیارت رفتنشون جاری دومی دیدم که پشتش بهم بود همون لحظه یه لبخند رضایت تو لباش دیدم نفهمیدم این چش بود که خندید از حرفم واقعا شما میدونید؟
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
منظرم جاریم بود زن داداش خودمو مثال زدم ولی همه مشکل دارن دگ
میدونم میگم این حرفت بی سیاستی بود. مسایل خانواده خودتو تو جمع اونا بازگو نکن. چه اهمیتی داره کی میاد کی نمیاد؟ هر کی گفت نمیام همونجا تشکر کن بگو خوب شد گفتین که تدارک نبینم بعدم بگو البته میومدین خوشحال میشدیم. بفهمن همچینم مهم نیست اومدنشون