من ۴ تا جاری دارم کوچکترینشون منم امشب شام خونه یکیشون دعوت بودم منم چون بچم تازه بدنیا اومده قراره چن روز آینده یه مهمونی بگیرم برا بچم بکی از جاریهام که ۲۰ ساله بچه دار نمیشه تو جمع پیش همه با صدای بلند بهم گفت که من نمیتونم بیام مراسمت ناراحت نشیا این ناراحت نشیا رو چندبار با صدای بلند تکرار کرد حدس زدم که قصدش واقعا ناراحت کردن من بود وگرنه برام مهم نیس اومدن و نیومدنش منم برگشتم گفتم زن داداش خودمم بهم گفت که قراره برن زیارت و نمیتونه بیاد مهمونی ولی داداش خودم خبر نداش از زیارت رفتنشون جاری دومی دیدم که پشتش بهم بود همون لحظه یه لبخند رضایت تو لباش دیدم نفهمیدم این چش بود که خندید از حرفم واقعا شما میدونید؟
جاریت نگفت چرا نمیام؟ همون جا میگفتی میومدی خوشحال میشدم ولی نیای هم ناراحت نمیشم با لبخند... تو چرا اون وسط زنداداشو تعریف کردی واقعا به اونا ربط نداشت