2777
2789

تو یه ساختمون قبلا بودم از بس دخالت میکردن تو هرچیزی از پیششون رفتم یه مدت الان باز می‌خوام برگردم نمی‌دونم چیکار کنم باز اون داستانا پیش نیاد اونا خیلی پرتوقعن و دوست دارن تو هم توهم زندگی کنن ولی من از زندگیای اونجوری متنفرم.مثلا انتظار دارن خورد و خوراکمون یکی باشه یا هرروز بهشون سر بزنم مهمون اومد براشون منم سریع لباس بپوشم برم پیش مهمونشون .قبلا هم چون اینجوری نبودم همیشه باهاشون داستان داشتم میگفتن بهمون بی احترامی میکنی هرروز سر نمیزنی!!

‹ چشمِ دنیا بشود کور، تو مستانه برقص.^^🍃🐚 › ️    لینک حذف تاپیک

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

چن وقت پیش شوهر منم گفت پدر مادرم دیگ خیلی پیرن خطرناک تو اون خونه بزرگ تنها باشن بیا بریم طبقه باهاشون بشینیم منمنم تمام رفتار و اخلاقای اونا که خودشم میدونه یادآوری کردم خداشکر چن روز بعد خودش دیگ سکوت کرد

نرو....شروع دردسرها و بحثهای جدیده

ولی اگر واقعن مجبوری

از همون اول سر سنگین باش و حریم دشته باش .نزار تو مسایل شخصی دخالت کن.

البته اول از همه همسرت باید باهات همکاری کنه تنهایی فایده نداره زیاد

قسمتی از سخن های کوروش کبیر:بودن با کسی که دوستش نداری و نبودن با کسی که دوستش داری همش رنج و عذاب است.پس اگر همچون مثل خود نیافتی مثل خدا تنها باش.واگر یافتی او را چنان حافظ باش که گویا جزوی از وجود توست.
چرا میخوای برگردی؟این اتمام حجت هارا با شوهرت بکن

شوهرم گفت نیای جدامیشیم مشکلی برا خانوادش پیش اومده میگه باید نزدیکشون باشم

‹ چشمِ دنیا بشود کور، تو مستانه برقص.^^🍃🐚 › ️    لینک حذف تاپیک
2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز