#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️
#قسمت سیزدهم- بخش پنجم
مریم رفت پشت در و صدا زد امین جان ؟ می خوام بیام پیشت...هنوز حرفش تموم نشده بود که در باز شد ..
امین با چوب دستی ایستاده بود پشت در ... مریم مثل ماهی سر خورد تو اتاق ... و اصلا نفهمید چطور تو بغل امین جا گرفت ...
چنان در هم ذوب شدن که تمام دنیا رو فراموش کردن حس عاشقی و دلتنگی در هم آمیخته شده بود و شور حال عجیبی به هر دوی اونا داده بود ...
سر و روی همدیگر رو غرق بوسه کردن ..
نهال تا دید امین درو باز کرد و مریم رفت تو اتاق دوید و با خوشحالی گفت : مریم رفت پیش امین .. درو باز کرد ..درو باز کرد ..
پری خانم از خوشحالی اشک تو چشمش حلقه زد و رو کرد به نصرت و ندا گفت : به فاطمه ی زهرا اگر از گل بالا تر به مریم بگین شیرمو حلالتون نمی کنم ...
اگر دوست ندارین اینجا نیاین ..مریم زن امینه ... زنشم می مونه ...
امین و مریم دست تو دست هم لب تخت نشستن ...
مریم که هنوز هیجان داشت گفت : خیلی دلم برات تنگ شده بود ..
امین گفت : منم همینطور ولی نمی خوام اینجا بمونی .. برو دنبال زندگی خودت خواهش می کنم برو ..
الانم درو باز کردم چون نصرت رو می شناسم اینجا بمونی اونا اذیتت می کنن تازه آقاجونم رو اینطوری نگاه نکن خیلی اخلاق های بدی داره از خودراضی و بد خلقه ..داد می زنه و دستور میده .....
مریم گفت : پس تو چیکاره ای این وسط ؟ آقاجونت خوب کاری می کنه مرد باید اینطوری باشه محکم و مقتدر ...
کاش توام مثل بابات شجاع بودی و اعتماد به نفس داشتی ...
اگر تو اینطوری بمونی با این روحیه چه بخوای چه نخوای من میرم ..
من یک مرد قوی و شجاع می خوام ..نه اینقدر ترسو ...
امین دست مریم و محکم گرفت و گفت : اینقدر به من نگو ترسو ,,من ترسو نیستم نمی تونم قبول کنم ...
این وضع برام غیر قابل تحمله ..اگر خدای نکرده تو جای من بودی چیکار می کردی ؟ ....
مریم گفت : اول مثل تو غصه می خوردم ولی دنبال راه چاره می گشتم تا خودمو ثابت کنم ...
اصلا فکر کن اگر آقا جونت اینطوری شده بود چیکار می کرد ؟
من الان بهت میگم ..بیشتر دستور می داد و از همه می خواست چون یک پاشو از دست داده بیشتر بهش خدمت کنن ...
یا آقا مجتبی اون چیکار می کرد ؟
امین گفت : با خونسردی همه رو به آرامش دعوت می کرد و کسی نمی فهمید تو دلش چی میگذره ...
ولی خوب هر کسی یک طوریه دیگه ، منم نمیتونم جور دیگه ای باشم
#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️
#قسمت سیزدهم- بخش ششم
مریم گفت : آره ، خوب تو دوست داری هر روز خواهرات و مادرت دور هم جمع بشن و هی بگن طفلک امین ,, بیچاره امین ,, بد بخت امین ,, حیوونی امین ...
تو دلت می خواد همه دلشون برای تو بسوزه .. بدت نیاد چون ترسویی ..
من حتی دوست ندارم این کلمات رو از زبون کسی در مورد تو بشنوم ..
اگر من اینطوری شده بودم ..سعی می کردم همه ببینن چقدر موضوع پیش پا افتاده است و میشه با یک پای مصنوعی هم زندگی کرد ......
امین آهی کشید و گفت :به حرف آسونه ...
فکر می کنی این فکرارو نمی کنم ؟ چرا ..ولی هر وقت مجسم می کنم می خوام کنارت راه برم و یا بچه ای داشته باشم و من بابای اون باشم از خودم بدم میاد ..
هیچ بچه ای دلش نمی خواد باباش بدون پا باشه ...
مریم گفت : به خدا حوصله ی این حرفا رو ندارم .. امین جان تو باید اونقدر قوی و محکم باشی تا بچه ات اصلا پای تو رو نبینه ..
اگر این اتفاق برای پدرت افتاده بود از اون خجالت می کشیدی ؟ نه چون پدرت فرمانده اس ....
دنبال پا نگرد فکرت رو درست کن ..با اونی که می تونی خوب زندگی کنی .....
امین دستی کشید به سر مریم و نوازشش کرد و گفت : وقتی حرف می زنی آدم باور نمی کنه تو کجا بزرگ شدی یا چند سالته ..
فکر کنم تو یک نابغه باشی ...
مریم دست امین رو گرفت و برد گذاشت روی لبش و بوسید و گفت : من نابغه نیستم ولی از بچگی یاد گرفتم شجاع باشم هیچوقت بابام منو از کاری منع نکرد و برای اشتباهاتم سر زنشم نکرد ..
برای همین هر کاری رو می خواستم انجام بدم فکر می کردم آیا درسته یا غلط چون احساسم این بود که بابام به من اعتماد داره ..
من و تو سعی می کنیم بچه هامون رو این طوری بزرگ کنیم ...
امین رفت تو فکر و گفت : تا خدا چی بخواد ؟
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar