2777
2789
عنوان

قصه ى من😊

| مشاهده متن کامل بحث + 100150 بازدید | 741 پست
ممنون قشنگ بود

خواهش ميكنم دوستم 😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ممنون عزیزم جالب بود...اما حس میکنم خب داستان داره به خوبی و خوشی تموم میشه دیگه...انگار همه چی خوب ...

خواهش مى كنم عزيزم أگه اولين بار داستانهاى خانم گلكارو مىخونيد خيلى اميدوار نباشيد كه به اين زودى و به خوبى و خوشى تموم شه كش و قوسهاى داستان هنوز مونده فقط اميد وإرم مثل انجيلا نباشه و تموم نشه 🌹🌹🌹🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

ممنون رم عزیز 

خواهش مى كنم عزيز دلم

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
منم خیلی خوشحالم که این داستانو  که زحمت میکشی و میذاری رو میتونم  همزمان با شما دوست خوبم ...

سلام خانمی

اگه زحمت نیست آدرس  تاپیک من یک مادرم را میزاری؟

امیری حسین و نعم الامیر
سلام خانمی اگه زحمت نیست آدرس  تاپیک من یک مادرم را میزاری؟

سلام   حتما https://www.ninisite.com/discussion/topic/1293292/رمان-زیبای-من-یک-مادرم-نوشته-ناهید-گلکار

به آینده فکر کن....هنوز کتابهایی برای خواندن،غروب هایی برای تماشا کردن و دوستانی برای دیدن وجود دارند.

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سیزدهم- بخش اول








نصرت تا چشمش افتاد به مریم یکه ای خورد و با سردی سلام کرد و خیلی یخ گفت : خوش اومدی ...و افسانه دخترش هم همین کارو کرد ...

مریم با هوش بود خوب متوجه شد که نصرت از اون خوشش نیومده ..

با این حال سلام کرد و رفت جلو ..

ولی نصرت تحویلش نگرفت و بدون ملاحظه پری خانم رو کشید تو آشپز خونه و گفت: مامان ؟  مریم اینه ؟

امین  این دخترِی  دهاتی رو می خواد بگیره ؟ چقدر این امین احمقه ..شما چرا خام شدی ؟ چرا نگهش داشتین ؟..

آقاجون این همه راهو داره میره که چیکار کنه ؟ میذاشتین میرفت امین هم فراموشش می کرد .. این چیه آخه ؟ آدم خجالت می کشه جلوی دونفر درش بیاره ..

پری خانم عصبانی شد و گفت : هیسسس بِبُر صداتو,, به تو چه مربوط ؟باز دخالت کردی ؟ ساکت باش با هزار مکافات نگهش داشتیم ..

شاید بتونه امین رو از این حالت در بیاره نمی بینی بچه ام به چه حال و روزی افتاده ؟

نصرت روی تنها صندلی اونجا نشست و سرشو گرفت گفت : وای مامان ..وای ..دارم از دست کارای شما دیوونه میشم ....

یک دونه برادر دارم اونم بره این دختر رو بگیره ؟

نهال پشت سر هم حرف می زد تا نکنه صدای نصرت به گوش مریم برسه ...

اون می دونست که نصرت از کسی رو در وایسی نداره و بی چاک و دهنه ...

دوباره صدای زنگ بلند شد ..

نهال گفت افسانه جون برو در باز کن خاله ...

ندا و نسرین با هم اومده بودن ..

هر کدومشون یکی یک دختر داشتن ...پری خانم از اینکه همه ی اونا اومده بودن برای اولین بار خوشحال نشد می ترسید کاری بکنن که همین روز اولی مریم دلخور بشه برای همین به نصرت گفت : خدا رو شاهد می گیرم اگر کاری بکنی که مریم ناراحت بشه دیگه تو روت نگاه نمی کنم گفته باشم تو باید  هوای بقیه رو هم داشته باشی  ...

کسی حرفی نزنه بهش بر بخوره خیر سرم دختر  بزرگ منی ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سیزدهم- بخش دوم






نسرین زود تر از ندا وارد شد...

مریم از جاش بلند شد و منتظر ایستاد... اونقدر خجالت می کشید که قدرت اینو نداشت که خودشو جمع جور کنه ..

لحظاتی سخت و غیر قابل تحمل برای اون بود ..

اون با خانواده ی شوهرش بشکل عجیبی آشنا شده بود که اصلا آمادگی اونو نداشت ...

گاهی از شدت اضطراب پای خودشو فشار می داد ..و دستهاشو بهم می مالید ...

نسرین زود تر وارد شد و مریم رو دید اون بر خلاف نصرت تا چشمش افتاد به اون ..

با خوشحالی گفت : وای عزیزم ..الهی فدات بشم مریم تویی ، چقدر خوشگله ..

وای مامان  امین چه سلیقه ی خوبی داره .....و در حالیکه مریم رو بغل کرده بود چند تا ماچ محکم از اون کرد و ندا هم که پشت سرش بود مجبور شد با مریم روبوسی کنه ....و زیر لب بگه خوش اومدی ....

امین که حالا با موندن مریم دلش یکم قرار گرفته بود و نور امیدی تو دلش روشن شده بود ...

می دونست مریم الان چه وضعی داره با اومدن خواهراش و شناختی که از اونا داشت دلش پیش اون بود .....

تمام مدتی که تو بیمارستان بود و بعدم تو خونه بستری شد به فکر مریم بود ...و روز شب رو با یاد اون و لحظات خوشی که با هم داشتن گذروند ...

برای اون مریم یعنی تمام زندگی ,, اونو می پرستید و جز اون به هیچ چیز و هیچ کس فکر نمی کرد ...

نسرین  نشست و به مریم گفت بیا پیش من بشین زن داداش ..

اوخ چقدر این کلمه رو دوست دارم ...زن داداش ...

مریم جون قربونت برم عزیزم خیلی ممنون که موندی ..

امین خیلی دوستت داره انشالله وا دارش کنی دست از این غصه خوردن بر داره ..

نصرت گفت : تا ابد که نمی خواست غصه بخوره به زودی خودشو پیدا می کرد ..

احتیاج به کسی نبود ...

پری خانم یک چشم غره بهش رفت و گفت : بدون مریم جان امین حالش خوب نمیشه خوب زنشه دیگه  ....

نسرین با همون انرژی زیادی که داشت  باز  از مریم پرسید : خیلی نگران بودی ؟ آخیش ,, حتما بودی که اومدی ما رو پیدا کردی...

الهی بمیرم برات خیلی امین رو دوست داری ؟ طفلک امینِ بیچاره دیدی چه بلایی سرش اومد؟ ندا گفت : آره والله یک دونه برادر داشتیم اونم این طوری شد ....











#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سیزدهم- بخش سوم







نسرین پرسید  : مریم جون تو چطوری شد اومدی اینجا ؟

با خودت چی فکر می کردی ؟ ...

قبل از اینکه مریم بتونه جواب نسرین رو بده دوباره  ندا  در حالیکه یک ابروش طبق عادت داده بالا با تمسخر پرسید سواد داری ؟

و باز قبل از اینکه اون جواب بده نصرت پرسید تو روستا تون حموم هست ؟ ..

مریم چشماهاش تنگ کرد با یک نگاه عاقل اندر سفیه به صورتش ذل زد  داشت فکر می کرد چطوری از دست اونا فرار کنه وجواب شون رو چی بده ؟

آدمی  نبود که تا اون موقع از کسی خورده باشه ...

با اینکه  یکم گیج شده بود اما باید جواب می داد ..و این بار در جواب نصرت به جای اینکه از خودش دفاع کنه نعل وارونه زد ..

خیلی جدی همون طور که بهش ذل زده بود  گفت : من بی سوادم ,, حموم نداریم سالی یکبار میریم تو رود خونه شنا می کنیم تا تمیز بشیم ..

بعد تمام سال سرمونو می بریم زیر سینه ی گاو ها شیر می خوریم و سالی یک بار غذا درست می کنیم ..و شب ها با گوسفند هامون یک جا می خوابیم ....

سئوال دیگه ندارین من برم ؟ ...

پری خانم متوجه بود که چقدر مریم ناراحت شده گفت : مریم جون فدات بشم مادر بچه ها منظوری ندارن خوب تو رو تازه دیدن ..

می خوان باهات آشنا بشن تو ناراحت نشو عزیزم ..

نهال گفت : ایول الله  خوشم اومد ...جواب دندون شکن ..

در حالیکه نسرین و نهال می خندیدن و اونو تشویق می کردن نصرت و ندا دلخور شده بودن .. و مریم قبل از اینکه اونا ضد حمله رو بزنن از جاش بلند شد رفت تو دستشویی ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سیزدهم- بخش چهارم







ولی صدای نصرت رو شنید که می گفت : واه واه پناه بر خدا چه دست رو شسته است ..یک ذره حیا نداره ....

پری خانم کمرشو خم کرد طرف نصرت و با صدای آهسته گفت : الهی اون زبونت رو مار بگزنه...  واسه چی این طوری می کنی ؟

ولش می کنی این دختر رو یا نه  ؟

بهت گفته باشم اون الان امانت دست ماست به باباش قول دادم,, نکن یک کاری که ناراحتش کنی  به خاطر امین اینجا مونده ......

نصرت گفت : چه ساده ای مامان جان دختره پررو تر از این حرفاست ,,,یک پسر تهرونی گیر آورده ولش می کنه ؟ واسه ی امین مونده ؟  دلتون خوشه به خدا به خاطر خودش مونده از خدا خواسته ..

اگر امین اینطوری نمی شد شما اینو اینجا راه می دادین ؟  

مریم جلوی آیینه دسشویی ایستاده بود  به خودش نگاه  می کرد چند تا نفس عمیق کشید و دوتا مشت آب زد به صورتش و گفت : فکر کردن یک دختر دهاتی گیر آوردن و هر کاری دلشون بخواد می تونن بکنن ..

منو نشناختن ... نمی دونن اجازه نمی دم کسی بهم زور بگه برام فرقی نمی کنه که تازه اومده باشم ....

چی فکر کردن ؟ صبر می کنم صد تا لیچار بارم کنن بعد جواب بدم ؟از همین الان میدم که حساب کار دستشون بیاد و منو بشناسن  ...

وقتی اومد بیرون نهال پشت در بود با نگرانی گفت : فکر کردم داری گریه می کنی ,,

مریم با تعجب پرسید برای چی گریه کنم ؟ خدا امین رو دوباره به من داده همین برام کافیه ...

نگران من نباش من از پس خودم بر میام ...

نهال گفت : مریم جون تو خیلی عاقلی فکر نمی کردم جوابشون رو اینطوری بدی خیلی خوشم اومد ...

باید از تو یاد بگیرم .. .ولی به خدا نصرت اخلاقش همین طوریه با منم همین کارو می کنه حالا می ببینی ..

گاهی وقتی می خواد بیاد اینجا مامانم هم عزا می گیره ..

به خدا اگر به خاطر افسانه نبود اصلا راهش نمی دادیم ...ندا هم که همیشه سرش به کار خودشه چشمش به نصرت میفته دم به دم اون میده ..

وقتی تنها میاد یک ندای دیگه است ...

تو رو خدا به دل نگیر ..ما همه می دونیم تو چطور زندگی می کنی ..آقاجونم تعریف کرده.... از خونه و زندگیتون  ...

امین می گفت : مامان تو تمیز ترین زن دنیاست .. خوب معلومه دیگه یک دختر مثل دسته گل داره .....

مریم اصلا به حرفش گوش نمی کرد و حواسش جای دیگه ای بود ..

پرسید : به نظرت برم پیش امین درو باز می کنه؟ ...

نهال گفت : فکر نکنم ولی ضرر نداره امتحان کن ... من بهش خبر دادم تو نرفتی ...در ضمن ناهارشم یکم خورده بود ..سینی رو داد بیرون ... برو امتحان کن ....موفق باشی ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سیزدهم- بخش پنجم







مریم رفت پشت در و صدا زد امین جان ؟ می خوام بیام پیشت...هنوز حرفش تموم نشده بود که در باز شد ..

امین با چوب دستی  ایستاده بود پشت در ... مریم مثل ماهی سر خورد تو اتاق ... و اصلا نفهمید چطور تو بغل امین جا گرفت ...

چنان در هم ذوب شدن که تمام دنیا رو فراموش کردن حس عاشقی و دلتنگی در هم آمیخته شده بود و شور حال عجیبی به هر دوی اونا داده بود ...

سر و روی همدیگر رو غرق بوسه کردن  ..  

نهال  تا دید امین درو باز کرد و مریم رفت تو اتاق دوید و با خوشحالی گفت : مریم رفت پیش امین .. درو باز کرد ..درو باز کرد ..

پری خانم از خوشحالی اشک تو چشمش حلقه زد و رو کرد به نصرت و ندا گفت : به فاطمه ی زهرا اگر از گل بالا تر به مریم بگین شیرمو حلالتون نمی کنم ...

اگر دوست ندارین اینجا نیاین ..مریم زن امینه ... زنشم می مونه ...

امین و مریم دست تو دست هم لب تخت نشستن ...

مریم که هنوز هیجان داشت گفت : خیلی دلم برات تنگ شده بود ..

امین گفت : منم همینطور ولی نمی خوام اینجا بمونی .. برو  دنبال زندگی خودت خواهش می کنم برو ..

الانم درو باز کردم چون نصرت رو می شناسم اینجا بمونی اونا اذیتت می کنن تازه آقاجونم رو اینطوری نگاه نکن خیلی اخلاق های بدی داره از خودراضی و بد خلقه ..داد می زنه و دستور میده .....

مریم گفت : پس تو چیکاره ای این وسط ؟ آقاجونت خوب کاری می کنه مرد باید اینطوری باشه محکم و مقتدر ...

کاش توام مثل بابات شجاع بودی  و اعتماد به نفس داشتی ...

اگر تو اینطوری بمونی با این روحیه چه بخوای چه نخوای من میرم ..

من یک مرد قوی و شجاع می خوام ..نه اینقدر ترسو ...

امین دست مریم و محکم گرفت و گفت : اینقدر به من نگو ترسو ,,من ترسو نیستم نمی تونم قبول کنم ...

این وضع برام غیر قابل تحمله ..اگر خدای نکرده تو جای من بودی چیکار می کردی ؟ ....

مریم گفت : اول مثل تو غصه می خوردم ولی دنبال راه چاره می گشتم تا خودمو ثابت کنم ...

اصلا فکر کن اگر آقا جونت اینطوری شده بود چیکار می کرد ؟

من الان بهت میگم ..بیشتر دستور می داد و از همه می خواست چون یک پاشو از دست داده بیشتر بهش خدمت کنن ...

یا آقا مجتبی اون چیکار می کرد ؟

امین گفت : با خونسردی همه رو به آرامش دعوت می کرد و کسی نمی فهمید تو دلش چی میگذره ...

ولی خوب هر کسی یک طوریه دیگه ، منم نمیتونم جور دیگه ای باشم








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سیزدهم- بخش پنجم







مریم رفت پشت در و صدا زد امین جان ؟ می خوام بیام پیشت...هنوز حرفش تموم نشده بود که در باز شد ..

امین با چوب دستی  ایستاده بود پشت در ... مریم مثل ماهی سر خورد تو اتاق ... و اصلا نفهمید چطور تو بغل امین جا گرفت ...

چنان در هم ذوب شدن که تمام دنیا رو فراموش کردن حس عاشقی و دلتنگی در هم آمیخته شده بود و شور حال عجیبی به هر دوی اونا داده بود ...

سر و روی همدیگر رو غرق بوسه کردن  ..  

نهال  تا دید امین درو باز کرد و مریم رفت تو اتاق دوید و با خوشحالی گفت : مریم رفت پیش امین .. درو باز کرد ..درو باز کرد ..

پری خانم از خوشحالی اشک تو چشمش حلقه زد و رو کرد به نصرت و ندا گفت : به فاطمه ی زهرا اگر از گل بالا تر به مریم بگین شیرمو حلالتون نمی کنم ...

اگر دوست ندارین اینجا نیاین ..مریم زن امینه ... زنشم می مونه ...

امین و مریم دست تو دست هم لب تخت نشستن ...

مریم که هنوز هیجان داشت گفت : خیلی دلم برات تنگ شده بود ..

امین گفت : منم همینطور ولی نمی خوام اینجا بمونی .. برو  دنبال زندگی خودت خواهش می کنم برو ..

الانم درو باز کردم چون نصرت رو می شناسم اینجا بمونی اونا اذیتت می کنن تازه آقاجونم رو اینطوری نگاه نکن خیلی اخلاق های بدی داره از خودراضی و بد خلقه ..داد می زنه و دستور میده .....

مریم گفت : پس تو چیکاره ای این وسط ؟ آقاجونت خوب کاری می کنه مرد باید اینطوری باشه محکم و مقتدر ...

کاش توام مثل بابات شجاع بودی  و اعتماد به نفس داشتی ...

اگر تو اینطوری بمونی با این روحیه چه بخوای چه نخوای من میرم ..

من یک مرد قوی و شجاع می خوام ..نه اینقدر ترسو ...

امین دست مریم و محکم گرفت و گفت : اینقدر به من نگو ترسو ,,من ترسو نیستم نمی تونم قبول کنم ...

این وضع برام غیر قابل تحمله ..اگر خدای نکرده تو جای من بودی چیکار می کردی ؟ ....

مریم گفت : اول مثل تو غصه می خوردم ولی دنبال راه چاره می گشتم تا خودمو ثابت کنم ...

اصلا فکر کن اگر آقا جونت اینطوری شده بود چیکار می کرد ؟

من الان بهت میگم ..بیشتر دستور می داد و از همه می خواست چون یک پاشو از دست داده بیشتر بهش خدمت کنن ...

یا آقا مجتبی اون چیکار می کرد ؟

امین گفت : با خونسردی همه رو به آرامش دعوت می کرد و کسی نمی فهمید تو دلش چی میگذره ...

ولی خوب هر کسی یک طوریه دیگه ، منم نمیتونم جور دیگه ای باشم



#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️
#قسمت سیزدهم- بخش ششم






مریم گفت : آره ، خوب تو دوست داری هر روز خواهرات و مادرت دور هم جمع بشن و هی بگن طفلک امین ,,  بیچاره امین ,, بد بخت امین ,, حیوونی امین ...
تو دلت می خواد همه دلشون برای تو بسوزه .. بدت نیاد چون ترسویی ..
من حتی دوست ندارم این کلمات رو از زبون کسی در مورد تو بشنوم ..
اگر من اینطوری شده بودم ..سعی می کردم همه ببینن چقدر موضوع پیش پا افتاده است و میشه با یک پای مصنوعی هم زندگی کرد ......
امین آهی کشید و گفت :به حرف آسونه ...
فکر می کنی این فکرارو نمی کنم ؟ چرا ..ولی هر وقت مجسم می کنم  می خوام کنارت راه برم و یا بچه ای داشته باشم و من بابای اون باشم از خودم بدم میاد ..
هیچ بچه ای دلش نمی خواد باباش بدون پا باشه ...
مریم گفت : به خدا حوصله ی این حرفا رو ندارم .. امین جان تو باید اونقدر قوی و محکم باشی تا بچه ات اصلا پای تو رو نبینه ..
اگر این اتفاق برای پدرت افتاده بود از اون خجالت می کشیدی ؟ نه چون پدرت فرمانده اس ....
دنبال پا نگرد فکرت رو درست کن ..با اونی که می تونی خوب زندگی کنی .....
امین دستی کشید به سر مریم و نوازشش کرد و گفت : وقتی حرف می زنی آدم باور نمی کنه تو کجا بزرگ شدی یا چند سالته ..
فکر کنم تو یک نابغه باشی ...
مریم دست امین رو گرفت و برد گذاشت روی لبش و بوسید و گفت : من نابغه نیستم ولی از بچگی یاد گرفتم شجاع باشم هیچوقت بابام منو از کاری منع نکرد و برای اشتباهاتم سر زنشم نکرد ..
برای همین هر کاری رو می خواستم انجام بدم فکر می کردم آیا درسته یا غلط چون احساسم این بود که بابام به من اعتماد داره ..
من و تو سعی می کنیم بچه هامون رو این طوری بزرگ کنیم ...
امین رفت تو فکر و گفت : تا خدا چی بخواد  ؟







#ناهید_گلکار
@nahid_golkar





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سیزدهم- بخش ششم







مریم گفت : آره ، خوب تو دوست داری هر روز خواهرات و مادرت دور هم جمع بشن و هی بگن طفلک امین ,,  بیچاره امین ,, بد بخت امین ,, حیوونی امین ...

تو دلت می خواد همه دلشون برای تو بسوزه .. بدت نیاد چون ترسویی ..

من حتی دوست ندارم این کلمات رو از زبون کسی در مورد تو بشنوم ..

اگر من اینطوری شده بودم ..سعی می کردم همه ببینن چقدر موضوع پیش پا افتاده است و میشه با یک پای مصنوعی هم زندگی کرد ......

امین آهی کشید و گفت :به حرف آسونه ...

فکر می کنی این فکرارو نمی کنم ؟ چرا ..ولی هر وقت مجسم می کنم  می خوام کنارت راه برم و یا بچه ای داشته باشم و من بابای اون باشم از خودم بدم میاد ..

هیچ بچه ای دلش نمی خواد باباش بدون پا باشه ...

مریم گفت : به خدا حوصله ی این حرفا رو ندارم .. امین جان تو باید اونقدر قوی و محکم باشی تا بچه ات اصلا پای تو رو نبینه ..

اگر این اتفاق برای پدرت افتاده بود از اون خجالت می کشیدی ؟ نه چون پدرت فرمانده اس ....

دنبال پا نگرد فکرت رو درست کن ..با اونی که می تونی خوب زندگی کنی .....

امین دستی کشید به سر مریم و نوازشش کرد و گفت : وقتی حرف می زنی آدم باور نمی کنه تو کجا بزرگ شدی یا چند سالته ..

فکر کنم تو یک نابغه باشی ...

مریم دست امین رو گرفت و برد گذاشت روی لبش و بوسید و گفت : من نابغه نیستم ولی از بچگی یاد گرفتم شجاع باشم هیچوقت بابام منو از کاری منع نکرد و برای اشتباهاتم سر زنشم نکرد ..

برای همین هر کاری رو می خواستم انجام بدم فکر می کردم آیا درسته یا غلط چون احساسم این بود که بابام به من اعتماد داره ..

من و تو سعی می کنیم بچه هامون رو این طوری بزرگ کنیم ...

امین رفت تو فکر و گفت : تا خدا چی بخواد  ؟







دوستانم ببخشيد امروز خيلى ديرشد

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز