#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️
#قسمت دوازدهم- بخش چهارم
امین سرشو چسبونده بود و تکون می داد ..وبا خودش فکر می کرد,, نگو مریم ..
این حرفا رو نگو دلمو آتیش نزن ..برو ...در حالیکه از اعماق قلبش می خواست درو باز کنه و مریم رو بکِشه تو اتاق و در آغوشش بگیره ..و سر روشو غرق بوسه کنه ..و تا ابد ولش نکنه ...
با بغض وآهسته گفت : من دیگه نمی تونم با تو باشم ..
برو به امید خدا عقد رو باطل می کنیم من دیگه شوهر بشو برای تو نیستم ...نمی خوام باشم ...
مریم از اینکه امین باهاش حرف زده بود جون تازه ای گرفت و صورتشو به درچسبوند از این که احساس می کرد اینقدر به امین نزدیک شده قلبش گرم شد و گفت : به حرف آسونه من هیچوقت ازت طلاق نمی گیرم ..
اگر شده تا آخر عمرم منتظرت می مونم ..می دونم یک روز تو از اون جاده, خودت میای دنبالم ..
دستم رو می گیری و با خودت میاری اینجا ,,تا اون روز فقط با تو زندگی می کنم ....
امین ولم نکنی ها ؟ چشم براهت می مونم ...
حالا یک خواهش دارم غذا تو بخور تا منم بخورم ...
از گرسنگی ضعف کرده بودم ..
امین گفت : تو برو بر می دارم ...
مریم گفت : چی میشه یک دقیقه تو رو ببینم دلم تنگ شده برات ...
گفت : از اینجا برو لطفا ......
مریم سینی رو گذاشت زمین و برگشت تو اتاق ناهار خوری و نشست پشت میز ..دلش گرم شده بود ولی نمی دونست چطور می تونه بعد از این دوری امین تحمل کنه ..
بعد از ناهار همین طور به در اتاق امین خیره مونده بود و گاهی با نهال حرف می زد ...
ولی داشت خودشو آماده می کرد که دوباره بره سراغش ...
شاید بتونه قبل از رفتن اونو ببینه ...
ساعتِ چهار زود رسید ....
غلامرضا خان بلند شد و گفت : مریم جان بریم بابا ..
دلم می خواست چند کلام با امین حرف بزنم ..
ولی نمی تونم ..قدرتشو ندارم ...
باز یدالله خان گفت : غلامرضا خان بیا و آقایی کن مریم رو نبر بزار اینجا بمونه بهت قول میدم به زودی عروسی اونو امین رو مفصل همین جا بر گزار کنم اگر الان بره امید امین هم نا امید میشه ...
پری وسط حرفش اومد با التماس گفت : من مثل دخترای خودم مراقبش هستم بزارین بمونه ... و بیشتر از همه نهال اصرار کرد ..
ولی غلامرضا خان یک کلام می گفت نه نمیشه ...
موضوع آبروی من درمیونه مادرش چشم براهه ...کار درستی نیست ببخشید ..نمیشه ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar