2777
2789
عنوان

قصه ى من😊

| مشاهده متن کامل بحث + 100150 بازدید | 741 پست
خواهش مىكنم عزيزم شما همون خانمى بودين كه سر داستان دل خيلى متاثر شدين  گفتين فعلا نميتونين داس ...

بله همونم ....چه خوب که یادتون موندم.....واقعا داستان دل خیلی متاثرم کرد....بعدش داستان من یک  مادرم رو خوندم اما دل  خیلییبب غمناک بود...آخه به نظر من لی لا همسرشو درک نکرد....آخرش جدا شدن...بچه اش تا پای مرگ رفت....همسرش هم که کشته شد....ولی ممنون که میذاری اینجا داستان رو...خیلی ماهی استارتر....

به آینده فکر کن....هنوز کتابهایی برای خواندن،غروب هایی برای تماشا کردن و دوستانی برای دیدن وجود دارند.
بله همونم ....چه خوب که یادتون موندم.....واقعا داستان دل خیلی متاثرم کرد....بعدش داستان من یک   ...

خواهش مى كنم عزيزم كاًرى نميكنم خودت ماهى عزيزم 

راستى من يك مادرم كتابشو گرفتين خونديد 

يه داستان قبل اين بود به اسم انجيلا خيلى اعصاب خرد كن بود خوب شد اونو نخوندى چون همه بچه ها استرس زيادى تحمل كردن

به هر حال خيلى خوشحالم اينجا ميبينمت دوست خوبم🌹🌹🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

خواهش مى كنم عزيزم كاًرى نميكنم خودت ماهى عزيزم  راستى من يك مادرم كتابشو گرفتين خونديد  ...



منم خیلی خوشحالم که این داستانو  که زحمت میکشی و میذاری رو میتونم  همزمان با شما دوست خوبم بخونم.....داستان من یک مادرم رو از نی نی سایت خوندم.....الان هم تاپیکش هست عزیزم.....امیدوارم در آینده هم با هم کتاب بخونیم.....میدونی من خیلییی رمان خوندن رو دوست دارم اما مدت ها بود قبل از دل رمانی نخونده بودم ....الان بعد از تاپیک های شما متوجه شدم برای رمان خوندن و شروعش یه انگیزه اولیه میخواد مثل همین همراهی و هم صحبتی که ما اینجا داریم....و اینکه یکی مثل شما آغاز گر و تشویق کننده است خیلییی ارزشمنده....

به آینده فکر کن....هنوز کتابهایی برای خواندن،غروب هایی برای تماشا کردن و دوستانی برای دیدن وجود دارند.
منم خیلی خوشحالم که این داستانو  که زحمت میکشی و میذاری رو میتونم  همزمان با شما دوست خوبم ...

خيلى خوشحالم عزيزم كه اين داستانها باعث شد دوستانى مثل شما عزيز پيدا كنم❤️❤️❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت یازدهم- بخش ششم







مریم دست و پاش  سست شد بی پروا  چادرش رو رها کرد و از جاش بلند شد و گفت : مرده ؟ مرده ؟

امین چی شده تو رو خدا بهم بگین ...و دوید تو راهروی خونه و صدا کرد ...امین ....امین ..

نهال مریم رو گرفت و گفت : نه مریم جون الان تو اتاقه صبر کن بهت میگیم ...

پرسید کدوم اتاق ؟بهم بگو کدوم اتاق ؟

یدالله خان صداش کرد : مریم خانم بیا بشین دخترم اون نمی خواد تو رو ببنیه .....

پرسید چرا ؟ برای چی ؟

با افسوس گفت : پای چپ شو   از دست داده ..و انگشت کوچیک دست چپ رو ..اصلا حال روز خوبی نداره ..

میگه عقد رو باطل کنیم تا شما  تو درد سر نیفتی ...

نمی خواد با این حال با تو ازدواج کنه ...

مریم همین طور ایستاده بود رو کرد به نهال و گفت : منو می بری پیش امین ؟

نهال گفت : آره چون می دونم فقط کار خودته از  اون اتاق بیاریش بیرون شاید عشق تو کار ساز باشه ...

نهال درو چند بار هل داد و صدا زد امین ..در و باز کن ....

در  از تو بسته بود مریم رفت جلو و زد به در و آهسته و نجوا کنون گفت : ..امین ..امین جان منم مریم ..و صداش از شدت هیجان  لرزید ادامه داد ....

هر چی صبر کردم نیومدی ..خودت گفتی اگر تو نتونستی بیای من بیام ..

حالا اومدم این رسم مهمون نوازی نیست ..

بیشتر از این ها ازت انتظار داشتم ..باید همون اول بهم خبر می دادی تا کنارت باشم ...

میشه درو باز کنی ؟..

امین سکوت کرده بود روی تخت نشسته بود و از شدت بغض نمیتونست حرفی بزنه ..

مریم گفت : تو منو میشناسی دیگه از اینجا نمیرم ..میشه درو باز کنی دلم برات تنگ شده ..

می خوام ازت عذر خواهی کنم که در موردت فکرای بد کردم ...

می دونی چقدر من بدم ؟ فکر کردم بی وفایی فکر کردم دیگه دوستم نداری ..

فکر کردم یادت رفته من زنت بودم .....

امین یک سئوال ازت دارم  خوب گوش کن ..اگر من اینطوری می شدم تو ولم می کردی ؟

اگر این کارو می کردی عاشق واقعی نبودی ...

تو رو خدا درو باز کن دلم برات تنگ شده ..

نهال اون دور ایستاده بود و زار ,زار گریه می کرد ..و توی اون اتاق یدالله خان و غلامرضا و پری خانم که کم و بیش صدای مریم رو می شنیدن ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت دوازدهم- بخش اول







مریم حالا احساس می کرد یک آدم دیگه شده یک حس مسئولیت و یک نیروی خاص تو وجودش رشد می کرد حس اینکه حالا این امین هست که به اون احتیاج داره بهش قدرت می داد ..

باز امین رو صدا زد امین جان دلم برات تنگ شده ..

یک مرتبه صدای امین که با فریاد دلخراشی همراه بود بلند شد که از اینجا برو ..

دیگه تو رو نمی خوام برو بیشتر از این آزارم ندین ..از اینجا برو نمی خوام ببینمت ...

مریم یکم صداشو بلند کرد و گفت : برای چی برم ؟ مگه من زنت نیستم ؟ کجا برم ؟

امین که با تمام وجودش مریم رو  عاشقانه دوست داشت دلش نمی خواست با این حال و روز و یک پای بریده شده اونو ببینه  ..

برای آینده نقشه ها کشیده بود می خواست مرد زندگی اون باشه ..نه مردی که یک پا شو از دست داده  و برای دستشویی رفتن نیاز به کمک داره ..

باز فریاد زد نمی خوام ببینمت ..طلاقت میدم برو دنبال زندگی خودت ...

مریم گفت : مگه من بازیچه ی دست توام ؟ زنت نشدم که طلاق بگیرم تا آخر عمرت باید منو تحمل کنی ...

دیدی که پیدات کردم ولت نمی کنم ...تو همیشه به من قول می دادی  ولم نمی کنی پس چی شد ؟ مگه با هم عهد نبستیم ؟

نمیشه که با یک مشکل کوچیک بزنی زیرش و به من بگی برو ,,به نظرت این درسته ؟ .....

امین ساکت بود ...صدایی از توی اتاق  بیرون نمی اومد ..

چون بغضش ترکیده بود دستهاشو جلوی دهنش گرفته و از شدت گریه شونه هاش می لرزید ....

مریم یکم دیگه ایستاد ...حدس می زد که چقدر حال امین خرابه ....

برگشت  پیش پری خانم ..با چشم هایی اشک آلود گفت : کاش زودتر بهم خبر داده بودین اگر از اول پیشش بودم اینقدر الان براش بزرگ نبود ...

پری خانم گفت : چه می دونم به خدا اولش که حال خودمون نبودیم بعدم که به هوش اومد اولین چیزی که ازمون خواست این بود که به تو خبر ندیم ..

ما هم می خواستیم مطابق میلش عمل کنیم ...

یدالله خان گفت : من صد بار گفتم تو مخالفت کردی تقصیر تو شد زن ... و اون  نصرت فضول نذاشت ..

داشتم مجتبی رو می فرستادم رای اونو زد و برش گردوند تو همه کار دخالت می کنه ..مریم درست میگه باید از اول بهش می گفتیم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت دوازدهم- بخش دوم






مریم رنگش سفید شده بود و احساس می کرد قدرتی تو بدنش نداره ...

روی مبل نشست ..غلامرضا فورا متوجه شد از جاش پرید و گفت : بابا جان ؟ مریمم ..دخترم ..چی شدی بابا ؟

بقیه هم  نگران شدن ..

پری خانم فورا قند انداخت تو آب و داد دستش و گفت بخور حتما فشارت افتاده ..ولی نهال از فرصت استفاده کرد و رفت پشت در اتاق امین و زد به در و گفت : خوب شد حالا مریم رو ناراحت کردی؟

حالش بهم خورد ,,غش کرده افتاده اونجا دلت خنک شد حالا ...

بیا بیرون دیگه بسه ...گناه داره دختر مردم ...

امین با چشمانی نگران به در خیره شد ولی گوشش رو تیز کرد تا از سلامتی مریم با خبر بشه ...

زیر لب گفت : عزیز دلم قربونت برم به خاطر خودت این کارو می کنم ..تو برای اینکه یک شوهر بدون پا داشته باشی حیفی من می دونم که تو چقدر خوبی .......

مریم از این کار نهال ناراحت شد و بلند طوری که امین بشنوه گفت : نه بابا چیزیم نیست فکر کنم چون غذا نخورم این طوری شدم ..

غلامرضا با اعتراض گفت : آره دیگه بابا از دیروز ظهر تا حالا هیچی نخوردی ...

پری خانم فورا سفره انداخت صبحانه رو چید همه دور میز نشسته بودن و مریم در حالیکه سعی می کرد چند لقمه ای بخوره حواسش به امین بود  ..

نهال یک سینی برای امین گذاشت پشت در ..ولی اون بر نداشت ...

دلش نمی خواست با تمام نگرانی که برای مریم داشت از اتاق بره بیرون  ...

داشت با خودش مبارزه می کرد ..اون اصلا خیال نداشت مریم رو وارد زندگیِ خودش بکنه و فکر می کرد با وضعی که  داره نمی تونه اونو خوشبخت کنه ...و زیر لب تکرار می کرد می خوام بمیرم ...

نمی خوام پا نداشته باشم ..نمی خوام ....ای خدا من تا آخر عمر  یک موجود ناقص و علیل شدم ....

نمی تونم تحمل کنم ..نمی تونم مریم رو هم وارد این بد بختی کنم.







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت دوازدهم- بخش سوم









مریم دیگه سراغ امین نرفت ..در حالیکه پری خانم و نهال بهش اصرار می کردن : تو رو خدا بازم باهاش حرف بزن شاید درو باز کرد ....

اما مریم دیگه نمی دونست بهش چی بگه ..هنوز خودش با این موضوع درست کنار نیومده بود ...

فقط گفت : چشم میرم ولی یکم بهش فرصت بدین فکر کنه ...

غلامرضا گفت : بابا هر کاری می خوای بکنی زودتر بکن  باید بریم ...

یدالله خان ناراحت شد و گفت : ای بابا برای چی ؟ چرا به این زودی ..

چند روز بمونین شاید امین بهتر شد ...

غلامرضا خان گفت : نمی تونم خیلی کار دارم همه چیز رو ریختم  سر مادر مریم و اومدم پری خانم گفت : بزارین مریم بمونه قول میدم مثل چشمام ازش مراقبت کنم ..

بالاخره اون عروس مام هست  ..

غلامرضا با تاسف سری تکون داد و گفت : نمیشه ما آبرو داریم الان همه تو ده می دونین من برای چی اومدم  تهران فکر می کنن من مریم رو به زور اینجا گذاشتم و حیثیتم رو می برن ...

همین الانم نمی تونم سرمو جلوی مردم بلند کنم ..

اگر مریم بمونه که دیگه هیچ اعتباری برام نمی مونه ...

عقد رسمی که نیستن عروسی هم که تو کار نیست آقا امین هم که میگه طلاق میدم ..خدا بهمون رحم کنه ..

نمی دونم چی می خواد بشه ...

پری خانم و نهال ناهار حاضر کردن و به دستور یدالله خان سعی کردن خیلی مفصل باشه تا سفره ای بندازن که  از سفره ی غلامرضا کم نباشه  ...

امین هنوز سینی صبحانه رو بر نداشته بود ..

مریم ناهارشو برد پشت در و گفت : امین ؟ امین جان ناهارتو آوردم ...

باز کن دیگه ..این رسم مهمون نوازی تو بود؟ حتی نمی زاری تا اینجا اومدم تو رو ببینم و برم ؟  درو باز کن برات ناهار آوردم ...

یادته میاوردم کنار رود خونه با هم می خوردیم چقدر می چسبید ؟ بیا آقایی کن امروزم با هم غذا بخوریم ..

من دو ساعت دیگه میرم .. اتوبوس ساعت پنج حرکت می کنه ..نزار تو را ندیده برم ...دلمو نشکن برای من تو مهمی تنها چیزی که می دونم اینه که خیلی زیاد دوستت دارم ..

با یک تصادف چیزی برای من عوض نشده ..اگر میومدم و می دیدم بی وفا بودی اون موقع بود که دنیام تموم می شد ..

حالا برای من همین که سلامتی و زنده موندی جای شکر داره ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت دوازدهم- بخش چهارم







امین سرشو چسبونده بود و تکون می داد ..وبا خودش  فکر می کرد,, نگو مریم ..

این حرفا رو نگو دلمو آتیش نزن ..برو ...در حالیکه از اعماق قلبش  می خواست درو باز کنه و مریم رو بکِشه تو اتاق و در آغوشش بگیره ..و سر روشو غرق بوسه کنه ..و تا ابد ولش نکنه ...

با بغض وآهسته گفت : من دیگه نمی تونم با تو باشم ..

برو به امید خدا عقد رو باطل می کنیم من دیگه شوهر بشو برای تو نیستم ...نمی خوام باشم ...

مریم از اینکه امین باهاش حرف زده بود جون تازه ای گرفت و صورتشو به درچسبوند از این که احساس می کرد اینقدر به امین نزدیک شده قلبش گرم شد  و گفت : به حرف آسونه من هیچوقت ازت طلاق نمی گیرم ..

اگر شده تا آخر عمرم منتظرت می مونم ..می دونم یک روز تو از اون جاده, خودت میای دنبالم ..

دستم رو می گیری و با خودت میاری اینجا ,,تا اون روز فقط با تو زندگی می کنم ....

امین ولم نکنی ها ؟ چشم براهت می مونم ...

حالا یک خواهش دارم غذا تو بخور تا منم بخورم ...

از گرسنگی ضعف کرده بودم ..

امین گفت : تو برو بر می دارم ...

مریم گفت : چی میشه یک دقیقه تو رو ببینم دلم تنگ شده برات ...

گفت : از اینجا برو لطفا ......

مریم سینی رو گذاشت زمین و برگشت تو اتاق ناهار خوری و نشست پشت میز ..دلش گرم شده بود ولی نمی دونست چطور می تونه بعد از این دوری امین  تحمل کنه ..

بعد از ناهار همین طور به در اتاق امین خیره مونده بود و گاهی با نهال حرف می زد ...

ولی داشت خودشو آماده می کرد که دوباره  بره سراغش  ...

شاید بتونه قبل از رفتن اونو ببینه ...

ساعتِ چهار زود رسید ....

غلامرضا خان بلند شد و گفت : مریم جان بریم بابا ..

دلم می خواست چند کلام با امین حرف بزنم ..

ولی نمی تونم ..قدرتشو ندارم ...

باز یدالله خان گفت : غلامرضا خان بیا و آقایی کن مریم رو نبر بزار اینجا بمونه بهت قول میدم به زودی عروسی اونو امین رو مفصل همین جا بر گزار کنم اگر الان بره امید امین هم نا امید میشه ...

پری وسط حرفش اومد با التماس گفت : من  مثل دخترای خودم مراقبش هستم بزارین بمونه ... و بیشتر از همه نهال اصرار کرد ..

ولی غلامرضا خان یک کلام می گفت نه نمیشه ...

موضوع آبروی من درمیونه مادرش چشم براهه ...کار درستی نیست ببخشید ..نمیشه ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت دوازدهم- بخش پنجم







مریم چادرشو سرش کرد و دوباره رفت پشت در اتاق امین .. زد به در و گفت  : امین جان ؟ دارم میرم میشه یکبار ببینمت ؟

امین همون جا بود پشت در با چشمی پر از اشک  ..

با تمام وجودش دلش می خواست مریم اونو ترک نکنه ..دستشو گذاشته بود روی درو و سرشو روی دستش و دعا می کرد خدا یا مریم نره ..

خدا تنها امیدم رو ازم نگیر ..مریم دوباره صداش کرد ..امین تو رو خدا بزار یک بارم شده ببینمت درو  باز کن ....

امین با بغض گفت : بسلامت برو دیگه ام به من فکر نکن اینجام نیا ..منو به حال خودم بزار ...

مریم ..دوباره اشک توی چشمش جمع شد .. وگفت : می دونستم ترسویی همیشه از همین اخلاقت خوشم نمی اومد ..ولی نمی دونستم اینقدر بی رحمی ..

تو به جای اینکه اینقدر برای خودت دلسوزی می کنی یکم شجاعت داشته باش ...

خدا حافظ هر وقت مرد شجاعی شدی بیا سراغ من منتظرت می مونم ...

غلامرضا کفش ها شو پاش می کرد مریم با گریه راه افتاد ..

همه برای بدرقه ی اونا رفته بودن تو حیاط .. امین در حالیکه چوب دستی زیر بغلش بود خودشو رسوند به پنجره و کمی پرده رو کنار زد ..

مریم چشمش به اون پنجره بود نیت کرد اگر اومد می فهمم دلش نمی خواد من برم ....تا پرده تکون خورد ..

مریم با صدای بلند گفت : نمی خواد من برم ... بابا امین نمی خواد من برم ..تو رو خدا بهم اجازه بده پیشش بمونم ....

بابا جون می خوام بمونم هر چی می خواد بشه ,بشه نمی تونم تنهاش بزارم ...

آقا یدالله از حرف مریم فورا استقبال کرد و گفت : آقا غلامرضا من می برمت و خودم برای همه توضیح میدم خوبه ؟..

اصلا با هم میریم ..مجتبی رو هم میگم بیاد .. اینطوری برای تو مریم هم  بد نمیشه ..چی میگی غلامرضا ؟ ....

بیچاره غلامرضا مونده چیکار کنه از طرفی دلش راضی نبود مریم رو اونجا بزاره از طرفی می دید که مریم چطور اشک می ریزه و التماس می کنه ..و اینم می دونست که اگر اونو ببره دختر عزیزش خیلی غصه می خوره ...

یک فکر کرد و به مریم نگاه کرد وپرسید: بابا جون  فکراتو کردی  ؟ تو تا حالا از خونه دور نشدی می تونی طاقت بیاری ؟

من به این زودی نمی تونم بیام دنبالت ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت دوازدهم- بخش ششم







پری خانم گفت : مگه ما مردیم هر وقت دلتنگ شد خودمون میارمش اصلا نگران نباشین من نمی زارم بهش بد بگذره ....

خاطرتون جمع قول میدم ...

غلامرضا آهی کشید گفت : باشه خدا بهمون رحم کنه ..

یدالله خان شما میای دیگه ؟

یدالله خان گفت : برییم داداش البته که میام ...

سری تکون داد و گفت : پس باشه حرفی نیست بریم توکل به خدا ...

به محض اینکه موافقت غلامرضا اعلام شد همه خوشحالی کردن نهال دست مریم رو گرفت و یکم با خنده بهش نگاه کرد و گفت مرسی مریم جون اگر تو میرفتی امین دیگه هیچ امیدی نداشت ...

و امین هم از همون جا متوجه شد که مریم نمیره ..

نفسی بلند کشید و برگشت نشست رو تخت ..با همه کفری که توی اون مدت گفته بود نتوست خدا رو برای این شکر نکنه ...

یدالله خان فورا حاضر شد و پری خانم براشون تو راهی حاضر کرد غلامرضا دخترشو بغل کرد مقداری پول از جیبش در آورد و شمرد و داد به مریم و گفت : هیچی با خودت نیاوردی بابا برو برای خودت یک چیزایی بخر ..

بگو چی لازم داری بگم مادرت جمع کنه بدم یدالله خان برات بیاره یک هفته خوبه بمونی ؟ بیام دنبالت ؟

یدالله خان که داشت کتشو می پوشید به نهال گفت : برو زنگ بزن مجتبی بگو میرم دنبالش ..

غلامرضا هر وقت مریم خواست بیاد خودم هستم ..

دلواپس نباش فکر این چیزاشو نکن از امانتت درست نگه داری می کنیم ...

یک ساعتی طول کشید تا غلامرضا و یدالله خان با یک شورلت قهوه ای رنگ رفتن و مریم که برای اولین بار از پدرش دور می شد این رنج رو به خاطر عشق زندگیش تحمل کرد ..

به امید اینکه بتونه امین رو به زندگی بر گردونه ...

وقتی برگشتن تو اتاق پری خانم و نهال خیلی خوشحال بودن ..و مرتب از مریم تشکر می کردن ...

و امین رو تختش دراز کشیده بود نمی دونست از خودش پنهون کنه که چقدر از موندن مریم خوشحاله ...

نیم ساعت بعد  نهال داشت مفصل جریان تصادف و بیمارستان رفتنِ امین رو  برای مریم تعریف می کرد که صدای زنگ در اومد ..

پری خانم خودش رفت در باز کرد نصرت و دخترش افسانه بودن ..

اومده بودن شب رو اونجا بمونن و هم اینکه مریم رو ببینن ...و باهاش آشنا بشن ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان اين هم از قسمتهاى امروز فقط يه نكته اينكه ديروز من بخش ششم از قسمت ديروز رو يادم رفت بذارم كه اول اونو گذاشتم بعد قسمت دوازدهم رو 🌹🌹🌹🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز