سلام دوستان عزیزم ممنون ازپیام های محبت آمیزتون❤️ببخشید که دیشب همه تونو ناراحت کردم 🙏 ولی بپذیریم که اینم یه روی دیگه از زندگیه .....واقعیتش دیشب به شدت حالم بدبود وقتی به همسرم نگاه کردم بغضم گرفته بود درحال منفجر شدن بودم شام درست نکرده بودم چندقطره اشک ازگوشه ی چشام زد بیرون نتونستم خودمو کنترل کنم کمی نشستم چشامو بستم چندتا نفس عمیق کشیدم تودلم باخودم گفتم:
چی کم گذاشتی؟ کدوم داروهاتو سروقت نخوردی؟ استراحت نکردی؟ قید کارتو نزدی؟ تو هرکاری هرتلاشی بود کردی هیچ ای کاش و اما و اگری تو دلم نمونده بود سرمو بالا گرفتم روبه همسرم گفتم: من تمام تلاشموکردم اصلاهم پشیمون نیستم پول توزندگی میادو میره مهم اینه الان خودم پیش وجدان خودم سرم بلنده که ازهیچ کاری دریغ نکردم..........
پاشدم ، دستمو گذاشتم روی زانوهام باتمام دردهایی که توسینه هام و رون های پام داشتم پاشدم رفتم سمت آشپزخونه و غذاپختم و باهمسرم خوردیم جوابو به مامانمم اعلام کردم سریع گوشی رو قطع کردم نخواستم صدای مادرم باعث بشه بغضم بترکه.....
شاید بدترین شب عمرم بود اگه من مینشستم گریه میکردم غذا نمیپختم و نمیخوردم و اوضاع رو عادی جلو نمیدادم دیگه اسمم زن نبود دیگه همسرم فردا باچه امیدی میرفت سرکار دیگه کل شیرازه ی زندگیم ازهم میپاشید......گریه نکردم دیگه...دستمو گذاشتم روزانوهام پاشدم با شدید ترین دردها موهامو ازپشت محکم بستم و ظرفاروشستم بغضمو قورت دادم باخودم گفتم الان وقت گریه نیست حداقل جلوی همسرم نه بخاطر اونم شده وایسا سرپا و بخند......تلخ ترین خنده های عمرم بود...شایداگه مادرم منو میدید میفهمید ازچشام میخوندکه چه غم بزرگی داره وجودمو میخوره ولی سعی میکردم توچشمای همسرم نگاه نکنم ..........
نمیدونم چجوری صبح شد کی خوابم برد چقدرتوخواب گریه کرده بودم ولی بازم بادرد پاشدم به پیشنهاد همسرم صبح رفتیم پارک پردیسان پیاده روی ......جلوی آیینه خودمو نگاه کردم چشام باد کرده بود شکمم انقد آمپول زده بودم بادکرده بود وهنوز روی شکمم و رون هام کبود بود سینه هام به شدت درد میکرد کمرم خیلی درد میکرد باصدای بلند به همسرم گفتم میام.............💔
اولین قدم هامو برداشتم چقدر دردناک بود نمیدونم حالمو میفهمید یانه بابغض راه میرفتم نباید جامیزدم اینجا شروع زندگی منه شروع دوباره ی منه ......
دویدم بادرد....راه رفتم بادرد.....بغضمو قورت دادم سرمو بالا گرفتم و دویدم........
نمیخواستم بنویسم و دیگه بیام اینجا ولی اینارو نوشتم بمونه به یادگار از روزهایی که واقعا خودمم نمیدونم چجوری تونستم ازشون عبورکنم.........شاید این بلندشدن همون صبر و دعای خیر مادرمه نفس عمیق کشیدم و ازته قلبم گفتم خدایاشکرت🤲🤲🥹❤️❤️