اینم بگم، من تو اون پ هفته خیلی احساساتی شده بود و یه روز در میون گریه میکردم، چون هم دلم واسه خانواده ام تنگ شده بود و کمتر میدیدم چون باید برمیگشتیم لندن دوباره و هم اینکه ای کاش این مسیر رو نمیرفتم اصلا.
یه بار که قرار بود امپول عضلانی گ یه داستانی پیش اومد تو بیمارستان که قبول نمیکردند که امپول منو بزنن و ما یه کم اونجا بحثمون شد، چون سر ساعت باید میزدیم و جاهای دیگه بسته بودند اون وقت، تهران هم که میدونین مسیر ها چطورین. که سر این جر و بحث خیلی بالا گرفت، اخر سر پزشک یه بخشی داشت میرفت خونشون، گفت چی شده عزیزم؟ چرا شوهرت داره دعوا میکنه منم بهش گفتم.
گفت خب راست میگه این دارو باید سر تایم زده بشه، بیا عزیزم خودم بهت میزنم و همه ادمهای بخش مونده بودند که پزشک متخصص قبول کرد بزنه، گفتند خانم دکتر نباید قبول کنین، گفت من با مسوئلیت خودم میزنم شما به کارتون برسین، و در اخر منو بغل کرد گفت دستم سبکه عزیزم، من فقط بغضم ترکید و کلی تو بغلش گریه کردم، چون تو تهران احساس غریبی داشتم.
تصمیم گرفتم هر کمکی از دستم برمیاد واسه ادمهایی مثل خودم انجام بدم.