مامانش منو شست گذاشت کنار
هر توهین و تیکه ای می تونست به خانواده م نسبت داد
چیزایی گفت که به سلامت روانش شک کردم
اصلا نذاشت پسره بیاد بشینه اونم حرف بزنه
میخواد تموم کنه همه چیو بدون اینکه به نظر ما کاری داشته باشه
من که البته به چپش نیستم. حتی پسر خودش
حالم بد شد همونجا
الان یخ زدم چسبیدم به شوفاژ و هنوز می لرزم
هنگ هنگم
دستام اتگار از مچ می خواد جدا شه
زل زدم به گوشی که پسره زنگی بزنه پیامی بده
هیچی هیچی
چقد دیوانه بود
حالا من چی کار کنم با زندگیم