حالا دوباره همه میان میگن بعد توضیح می دی و... ببخشید دیگه من همینجوری بلدم حرف بزنم. و تاپیم قبلیمم که توضیح داده بودم حذف شده شاید الانم نتونم زیاد توضیح بدم و جزییات کم باشه. ولی نیاز به درد و دل دارم
مادر نامزدم خیلی داره اذیت می کنه. قرار بود هفته پیش برم خونشون باهام حرف بزنه که یه چیزایی پیش اومد و برنامه ها جوری بود که نشد. حالا قراره امشب برم گفته می خواد باهام صحبت کنه.
دلم نمیاد هی بگم نامزدم. میگم پسره.
پسره دیشب گفت با مامانش حرف زده که بذاره ما بریم. مامانش هی گریه می کنه. فشارش بالاس. و فلان.
وقتی دیده انقد همش حال مامانش بده به مامانش گفته میخوای برات ویزا بگیرم شش ماهی با من بیای اونجا تا من زندگیم روبه راه شه
مامانه هم یهو قبول کرده و گریه ش بند اومده
من اون لحظه فکر می کردم وای شش ماه زندگی با مادرشوهر. مگه میشه.
بعد که حرفشو ادامه داد دیدم نه من اصلا هیچ جای این داستان نیستم حرفشون این بوده که منو اینجا عقد کنن یا جشن نامزدی بگیرن که همه بفهمن بعد خودشون برن من بمونم اینجا منتظر تا بیان منو ببرن