سلام
من دوسال عقد بودم
تو این دوسال کلی تلاش کردم به معنای واقعی تیکه تیکه شدم پیر شدم تا مشکلات بینمون رو حل کنم تا یه سری چیزها رو اصلاح کنم ولی نشد نشدددددد تا اینکه بالاخره کم آوردم خسته شدم به پدر مادرم مشکلات رو توضیح دادم و گفتم میخوام جدا بشم اونا هم زنک زدن به خانوادش اومدن خونمون به جای حل مشکل فقط تهمت و توهین زدن و رفتن همسرم هم از اون روز رفته که رفته حتی پیام میدادم جواب نمیداد تو این یه هفته فقط یکبار که چت میکردیم چندبار تو چت گفت درستش میکنم همیییییین
امروز صبح هم خودش برده شناسنامه داده به پدرم
باورم نمیشه یعنی اون همه حسی که ازش حرف میزد دروغ بود؟؟؟؟؟ چرا نجنگید برام؟ چرا اصلا نیومد ببنیتم؟ چرا نیومد بگه نرو ؟؟؟؟ از خداش بود یعنی؟
داغونم انگار همه این دوسال دروغ گفته بهم اعتمادم خرد شده غرورم نابود شده
وقتی یادم میفتع برای همچین آدمی دوسال صبر کردم تا مشکلات حل بشن آتیش میگیرم 😞