7 ماهه که عقد کردم
ما همو خیلی دوست داشتیم و با عشق ازدواج کردیم با اینکه پدر مادرم زیاد راضی نبودن ولی بخاطر من قبول کردن
از روزی که عقد کردم خونمون تا اصرار نکنم نمیاد بیرونم من میگم بریم همش بحث و دعوا هیچ ذوقی هم واسه هیچی نداره
پولی چیزی هم لازم داشته باشم باید چند بار بگم تا بده اصن از روزی عقد کردم همش حرص خوردم خوشحال نیستم الآنم دعوا کردیم و یک ماهه ندیدمش الان اومده پیام داده که ببخشید و دیگه تکرار نمیشه و دوستت دارم این حرفا ولی دلم اصلا باهاش صاف نمیشه
میخوام طلاق بگیرم ولی نمیدونم بعدا دوباره میتونم از واج کنم یا نه من قبلا خاستگار زیاد داشتم ولی نمیدونم چرا این قسمتم شد
شوهرم اصن نمیزاره خودم باشم میگه جوری که من دوست دارم باش دلم خیلی شکسته هیچ وقت مثل بقیه تازه عروسا خوشحال نبودم همش ناراحت بودم
تا الآنم هیچ کاری واسه ایندمون نکرده
اصن پیشش اعتماد بنفس ندارم حتی جلوش نمیتونم حرف بزنم
آخه مگه میشه کسی از زنش یک ماه خبری نگیره
همه میگن دوران عقد خیلی شیرینه ولی مال من تلخ ترین بود روز زن هیچی برام نگرفت اصن نیومد