یه زندگی مزخرفی دارم که نگم
خسته ام 😔 خسته از اینجور دووم آوردن ، اگه قوی بودن اینه من نمیخوام قوی باشم 😔 هیچوقت کسی ناز منو نکشید هیچوقت کسی بهم محبت نکرد از همون بچگی تنها بودم ، پدر و مادرم هیچوقت نشد جوری رفتار کنن که بفهمم براشون مهمم ، تو خونه پدریم بی مهری دیدم تو خونه شوهرم صد برابر بیشتر ، اگه همخونه داشتم حداقل دو کلمه باهاش حرف میزدم ولی با شوهرم هیچ حرفی نمیزنم ، صبح تا شب شب تا صبح سرکاره وقتی میاد یه لقمه نون میخوره میره میخوابه ، گناه من چیه که نه مسافرت میرم نه گردش نه تفریح ، فک و فامیل هم یه مدت اومدن دیدن ما نمیریم اونام قطع رابطه کردن ، از خودم شوهرم زندگیم خانوادم از همه متنفرم 💔 نزدیک پریودمه تمام بدنم درد میکنه ، با این وجود باید به خونه برسم به زندگی برسم مثل خدمتکار هستم ، هیچکس نمیگه دردت چیه ، هیچوقت نشد واسه یکی ناز کنم نازمو بخره ، آرایش کردن یادم رفته چون کسی رو ندارم براش آرایش کنم اونم برام ذوق کنه ازم تعریف کنه امیدم به زندگی بیشتر بشه ، تمام لباسایی که یه مدت با ذوق خریدم همشون داخل کمد پوسیدن چون کسی رو ندارم براش بپوشم ، ما روز زن و روز مرد و تولد نداریم 😔 دلم میخواست کسی رو داشتم که براش کادو میخریدم براش همه کار میکردم باهاش میخندیدم ، تا خواستم مشکلمو به خانوادم بگم سریع یه بحثی انداختن که خفه خون بگیرم ، خیلی سخته خیلی 😔 نه توان موندن دارم نه پای رفتن
دلم میخواد برم یه جایی که هیچکس نباشه تک و تنها زندگی کنم 😔 روح و روانم مُرده داغونم