شوهرم داره چندماه میره ماموریت تواین مدت گ مرخصی بودهم با دخالتای خانوادش زندگی انچندان پر ذوقی نداشتیم زیاد پیش هم نبودیم همش کاراین کاراون البته میدونم مشکل از خودشوهرمه ک هنوز ب استقلال فکری نرسیده،ولی خوب خیلی دلتنگم تهشم میگه تو خیلی غر میزنی چندماهی ک پیشتم خوبیای ک براش بودم رو یادش نمیونه ازبس خانوادش توزندگی ما سرک میگشن هعی زندگی
میدونی چون باباش مرده میگه مادرم ت قع.داره هرشب برم پیشش دوساعتی این مرخصی هررزشب میرفت دیشبو گفتم عزیزم بیا پیش هم باشیم امشبو تهش شد بحث دعوا ک تو حسودی نمیخای ب مادرم برشم