من یه کتاب باید تحویل میدادم به کتابخونه بعد از دیروز به عارفه رفیقم گفتم باهام بیا بریم تحویلش بدیم بعدشم یکم چرخ بزنیم
من تو گروه دانشگاه به اون یکی رفیقام گفتم ک منو عارفه فردا میخایم بریم فلان جا تو هم بیا گف نه نمیتونم ..
بعد امروز بعد از دانشگاه برداشتیم رفتیم با مترو یه جا پیدا شدیم همونجا هم دو تا از پسرامون پیاده شدن دیگ باهم حرف زدیم گفتیم ک اره میخایم بریم فلان جا و یه خیابون باهم رفتیم بعد من گفتم میخام برم کتابخونه جدا شدیم
منو یکی از پسرا به اسم باهم چت میکنیم دوستانه. بعد من گفتم دلم نمیخاد بقیه بچه های کلاس بفهمن اونم اوکی داد
اقا برداشت پیام داد ک چرا باما نیومدین اخه این چه کاری بود منم گفتم خب ما فلان جاییم بیاین ولی عارفه نفهمه من گفتم بزار فک کنه اتفاقیه بعد گف ک امیر)رفیق علی ک باهاش چت میکنم( پیامو رو گوشیم دید فهمید باهم چت میکنیم و منم خدایی اتیش گرفتم چون قرار نبود کسی بفهمه
بعد ک اومدن پیشمون یهو عارفه گف عههههه شماااا چطورین یهو امیر عنتر برگشت گف من بهشون گفتم بیاین اقا عترفه اگه بهش میومد گریه میکرد قشنگ بغضش گرف
منم به علی پریدم ک چرا برا امیر گفتی ب امیر هم پریدم ک چرا ایقد فضولی اخه
رفیق خودمم ایقد ناراحت بود ک تو مسیر بازگشت اصن باهام حرف نزد و یهو یه پسره بهش پروند اینم برگشت هزارتا چیز بهش گف اصن یه وضعی از ظهری نمیدونم از کی ناراحت باشم برا کی شرمنده باشم و اینکه تکلیف این رابطه تازه شکل گرفته چی میشه