2777
2789
عنوان

قصه تلخ من قسمت هفتم

154 بازدید | 4 پست

چند مدت اینجوری گذشت و ی روز اومدم خونه دیدم خواهرم داره گریه میکنه گفتم چی شده گفت هیچی مامان رضا(همون که ی شهره دیگه بود و باهاش حرف میزد) زنگ زده بهش گفته دست از سره پسرم بردار ما تورو نمیخوایم و این خیلی ناراحت شده و با پسره کات کرده بودن خواهرم جوری مریض شد تو اون مدت که کار به دکتر و روانشناس کشید و منم که از فرصت میخواستم استفاده کنم مواقعی که اونا نبودن میخواستم با تلفن خونه به علی زنگ بزنم که دیدم مامان گوشی رو از برق کشید و برد قایمش کرد این کارای مامانم واقعا رو مخم بود دیگه رابطه منو علی کم کم کمرنگ شده بود چون گوشی نداشتم که باهاش در ارتباط باشم ی مدت که گذشت دیدم مامانم اینا کم کم باهام خوب شدن اون موقع مامانم گوشی گرفته بود به بابام اعتراض کردم که همه تو خونه گوشی دارن جز من که بابا گفت باشه برو گوشی مامانتو بردار برا تو گفتم من اونو نمیخوام من سیمکارت ندارم گفت برات میخرم فرداش با ی سیمکارت اومد و من با دیدنش داشتم از هوش میرفتم به آرزوم رسیده بودم ولی علی سرباز بود و نمیشد باهاش تماس بگیرم ی مدت گذشت دیدم اومده سره کوچمون چه حالی داشتم فهمیدم اومده مرخصی از مدرسه که اومدم زود بهش پیام دادم زنگ زد قربون صدقم میرفت چقد من با اون حالم خوب بود گفت از خواهرت چه خبر گفتم اینجوریه اون اتفاقا افتاده گفتش راستش من ی پسریرو میشناسم تازه باهاش دوست شدم انگار از خواهرت خوشش اومده بیا این دوتارو دوست کنیم بلکه راه برامون باز شد گفتم باشه و این باشه شد بدترین اتفاق زندگی هر دوتامون ....



بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792