همسرم از 6 صبح بیرون بود تا 6 بعد از ظهر هم سر کار و هم دانشگاه . دل دل میکردم وقتی اومد بهش بگم بریم بیرون هی میگفتم نه گناه داره خستست و .. اما وقتی اومد لباساشو در نیاورد و خودش پرید گفت امشب که تولدته بریم یه دوری بزنیم
قرار بود کیک بگیریم بریم خونه مامانم اینا اما اونا عروسی دعوت شدن و برنامه افتاد واسه هفته دیگه .
خلاصه رفتیم بازار و شوهرم هر چیزی میدید میگفت برات بگیرم اما من چون میدونستم اخر ماهه و جیبش خالیه چیزی نخواستم اخر سری خودش برام یه نیم بوت انتخاب کرد گرفت
یه جا هم زده بود خفن لقمه ! رفتیم یه خفن لقمه هم زدیم و یکم دور دور کردیم و برگشتیم.
خیلی خیلی ساده بود نه کیکی نه جشنی اما خیلی خوش گذشت . خدایا ازت ممنونم .
27 سالگیم مبارک
لطفا برای هدیه یه دعای خیر برام بنویسین