بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
حالا من نامزدم اینجوری با من میکنه بخدا یه ماه بعد عقدم خونه بابا بزرگم بوده مامانمم اونجا بود دیدیم مادر شوهرم پاشده اومده مامانم گفت حاج خانوم خوش اومدی برگشته به مامانم میگه خدا ذلیلتون کنه پسرمو از دستم گرفتین از ساعت ۱۲تا ۲ اونجا دعوا کرد ابرومو برد به مامانم گفت دخترت دیوانه ست بخدا از ترسم دستام میلرزید گفت دیوونه ست دستاش میلرزه به مامانم گفت تو صب تا شب معلوم نیس چیکار میکنی بیرونی دخترتم یکم به خونه میرسه شوهرت شک نکنه که زنش رفته دنبال چه کاری بعد رفت در خونه داییم اونجا ابرو روزی کرد یه مدت به نامزدم گفتن اگه بری در خونه اونا زنتو ببینی دیگه پسر ما نیستی یه مدت نامزدم نیومد یه مدت گفتن ما این عروسو نمیخواییم من همش به خواهر شوهرم که منو معرفی کرده بود نفرین میکردم میگفتم جلو بچه خودش در بیاد بخدا تو این ۲ سال نامزدی بیشتر از هفته ای یک بار نذاشته بیاد بهم سر بزنه اینی هم که میگم اومد خونه بابا بزرگم اومد گفت پسرم همش خونه شماست پسرم همش تو راه پسرم تصادف کنه شما جواب منو میدین
شوهرمم هیچی مث چی از مامانش میترسه مادر شوهرم طوریه که پدر شوهرمو میزنه
شوهرمم از لج مامانش یه مدت خونه نرفت ولی الان باهاشون حرف میزنه ولی سر سنگینه الان شوهرمم ۱ ساله باهاشون حرف نمیزنه حرف هم بزنه یا اونابهش تیکه میندازن یا همش در حال جنگه