سلام و پیشا پیش ممنون از نظراتتون.
بچه ها نودوهشتیا رو یادتونه؟
انقدر میشستیم این رمانای آبگوشتی رو میخوندیم که یه گوشه خشک میشدیم😁
درخواستم اینه
من داستان یکی از رمان هایی که قدیم خوندم رو براتون خلاصه میگم و شما اگر اسمشو یادتونه بهم بگین چون خیلی رو مخمه و هرکاری میکنم اسمشو یادم نمیاد...
ممنونم.
داستان درباره یک پسری بود که اسمش مانی بود فک کنم. خودشو خیلی شوخ و شاد نشون میداد این پسره ولی تو دلش غم بود چون فرزند آخر خانواده بود و ناخواسته بود و به همین خاطر مامانش اصلا بهش محبت نمیکرد و بهش هیچ احساسی نشون نمیداد و این پسره سرطان میگیره و خیلی زندگیش سخت میشه و آخرشم میمیره و اون آخر تو بیمارستان مامانش بهش ابراز عشق میکنه و پسره با آرامش از دنیا میره.
یادمه اون موقع که این رمانو خوندم ۱۶ یا ۱۷ سالم بود و انقدر این رمان غمگین و مریض بود که تا چند وقت گریه میکردم.
تورو خدا هرکس یادشه اسمشو بگه.