2777
2789
عنوان

با مامانم بدجور دعوام شد

| مشاهده متن کامل بحث + 1198 بازدید | 74 پست
خاهری ی چیزی بهم ثابت شده پدر مادر خاهر برادر بدترین هم نباشن بازم جلو همسر خانواده همسر هیچی نگو او ...

اخه نیازی به گفتن من نیست

من خیلی سعی کردم این اختلافارو پنهان کنم

خودش زنگ میزنه به همسرم و خانوادش رونمایی میکنه از اخلاقای گندش

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

غصه نخور .یه روزی به این روزا می خندی .تو خونه شوهرت باهاش جشناتون رو میگیری و خوشحال خوشحالی.فقط به نامزدن حرفارو نزن دوروز دیگه تو سرت نزنه.یا اصلا نگه چه خانواده ای و یه وقت خودشو خر نکنه.تا میتونی نامزدتو و مادرتو با هم روبرو نکن.بند جهاز و مکلفات نباش .سریع برو خونه خودت اسباب ذره ذره می خری.به خدا هیچی جز سلامت روانت و زندگی مشترکت مهم نیست .نه عروسی گرفتن نه جهاز.هوای مادرشوهرتم داشته باش تا زمانی که جا پات قرص بشه و بری خونه خودت.

چقدددددد ساده ای چرا ب نامزدت گفتی چرا ب مامانش رفتارای مادرتو فهموندی چن سالته

من نفهموندم بخدا خیلی سعی کردم خوب جلوه بدم مامانم نمیزاره زنگ میزنه به همسرم هرچی میشه تعریف میکنه اونم میشوره میزاره کنار، امشبم واقعا کم اوردم دلم از همه چیز گرفته بود همون لحظه شوهرم زنگ زد زدم زیر گریه صداشو شنیدم

امشب با اون حرفش بی نهایت از چشمم افتاد صبح میخوام برم خونه ی مادرشوهرم فقط نبینم ریخت نحسشو

ی چیز میگم باورت نمیشه ولی هیچوقت 

تیکه از خونواده هزاران برابر از مادرشوهر زخمش کمتره 

چرا باید مادرشوهرت این مسائل رو بدونه واقعا؟؟؟مادرت بیماره باید بره پیش روانپزشک

نمیشه قایم کرد این چیزارو 

هر چقدم پنهان کنی از رفتار مادره و تو رفت و امدا متوجه میشن 

امشب با اون حرفش بی نهایت از چشمم افتاد صبح میخوام برم خونه ی مادرشوهرم فقط نبینم ریخت نحسشو

همین دیگه اشتباهت همینه 

ک گذاشتی مادر شوهزت بفهمه اخلاق و کارای مادرتو

حتما فردا هم میخوای بری اونجا بشینی زار بزنی بگی با مامانم قهرم اومدم اینجا .مادر شوهره هم ب ریشت بخنده

نگران نباس همینطوری ادامه بدی و کف دست شوهرت بزاری بزودی قشنگ همینارو میکوبه توو روت 

حالا روش باز نشده هنوز 

خَلق نَشُديم ، كِه خَلق را راضي كُنيم…
من نفهموندم بخدا خیلی سعی کردم خوب جلوه بدم مامانم نمیزاره زنگ میزنه به همسرم هرچی میشه تعریف میکنه ...

پدرت فوت شده؟

ولی من هروقت بریدم وخسته شدم وفکرکردم ک دیگه نمیتونم ادامه بدم،همین ی جمله اش منو نگه داشت تو در پناه خدایی و خدا هرگز دیر نمیکند.....
امشب با اون حرفش بی نهایت از چشمم افتاد صبح میخوام برم خونه ی مادرشوهرم فقط نبینم ریخت نحسشو

نزار خانواده شوهرت چیزی بدونن اشتباه نکن حداکثر و نهایتا شوهرت بدونه 

بقیه بفهمن بعدا تو سرت میزنن تو رو از چشم شوهرت میندازن 

با مامانت لج نکن اونم شاید خسته است توان نداره دیگ عصبی شده 

ولش کن هروقت اینجوری بود سیاست داشته باش ی کادو بگیر تو کافه تولد بگیر 

پول نداری خودت تو خونه کیک بپز بگو عزیزم میخام دست پختم ببینی چجوریه 

اسرار زندگیت لو نده

 
نمیشه قایم کرد این چیزارو هر چقدم پنهان کنی از رفتار مادره و تو رفت و امدا متوجه میشن

اخه دلیلی نداره مادر شوهر رفت و امدی با خونه عروس داشته باشه که 

من الان خانواده هامون شاید سالی یکبار همو ببینن اونم مدت کوتاه 

خَلق نَشُديم ، كِه خَلق را راضي كُنيم…
اشتباه خیلی بزرگی کردی به شوهرت گفتی یه جورایی باخت دادی بهش

اخه چیکار کنم کم اوردم دیگه امشب دلم با اون حرفش بدجور شکست، همسرمم مادرمو میشناسه ینی مادرم هرچی میشه زنگ میزنه بهش میگه

الان چجوری ماست مالی کنم گفتم کتک خوردم🥲

اخه دلیلی نداره مادر شوهر رفت و امدی با خونه عروس داشته باشه که من الان خانواده هامون شاید سالی یکبا ...

تو دوران نامزدی تو مناسبتای مختلف و رفت و امدای همسرم هرروز خب متوجه میشن

2790
2778
2791
2779
2792