به خودم اومد دیدم قلبا دارم واسه همه همه کار میکنم بعد همونا دارن باهام سرد و از روی حساب و کتاب و با سیاست رفتار میکنن ، خیلی جاها حرف شنیدم بخاطره سادگیم و سکوت کردم اومدم خونه فقطططط گریه میکردم ، بعضی جاها دیدم از مهربونیم سو استفاده میشه یعنی فقط وقتی کار دارن من هستم خوش خوشانشون من نیستم از اون به بعد دیگه تصمیم گرفتم نه بگم جواب محترمانه و درخور بدم واسه هرکسی مهربونی و محبتم رو حدر ندم که طرف فکر کنه سواستفاده کرده خیلییی هم برام سخت بود ولی اونوقت به بعد که تصمیم به تغییر گرفتم خیلی اطرافیانم جا خوردن و اول گارد گرفتن بعد دیدن نه دیگه من اون قبلی نیستم رفتارشون رو درست کردن