یه مدت بود کی خیلی رو مخم بودن و خیلی پر توقع شدن نسبت به همسرم مثلا مادر شوهرم میره اتو میخره و…میگه همسر من پولاشو بده یا حتی رفتیم مهمونی پدر شوهرم خواست شیرینی بخره نمیداد پولشو میگفت به همسرم باید تو پولشو بدی همسرم متوجه شد شاید الکی بگه گفت پیام بانکی تو ببینم نشونش نداد پس این یعنی دروغ میگه یا همسرم برا خونه مون یه سری وسیله گرفت برادر شوهرم یه دعوایی به پا کرد بیا و ببین که اره این پولو باید میدادین من یه ای پد میخریدم….بماند که خیلی پرتوقع شدن و چیزای درشت و بزرگ میخوان خلاصه منم هی هیچی نمیگفتم هی خود خوری میکردم تا اینکه همسرم اومد خونه مون و خاله منم اونجا بود حرف این بود همسر من دلسوزه واسه همه ولی لباس که میخره دلش نمیاد بپوشه منم برگشتم گفتم اره خودت استفاده نمیکنی بجاش داداشات میان استفاده میکنن و سوراخ شده شو بهت تحویل میدن اونم رنگش عوض شد و گفت خوب داداشمه
بعد گفتم اره مامانت دیدم یکی از کاپشن هاتو برده تو تنش دیدم البته بگم با خنده میگفتم و حرص خودمو خالی میکردم
همسرم هیچی نگفته به من هیچی ولی خالمم متوجه رفتارم شد گفت تو چیکار داری همسرت اون لحظه فوری حالت صورتش عوض شده ..خودمم الان خیلی پشیمونم خیلی چون همسرم مثل قبل نیست حس میکنم دور شده ازم