بابای منم یکبار دست روم بلند کرد
اونم وقتی پسرعموم اومد خواستگاریم، بابام خیلی دوسش داشت میگفت چی کم داره که تو قبول نمیکنی مهندس نیست ،خوشتیپ نیست ،قشنگ نیست ،کار خوب نداره ،منم پامو تو ی کفش کردم گفتم نه نمیخوام، خودم میدونستم چه کوفتیه عوضی ،مامانشم ازون سلیطه ها بود
،خلاصه رد کرد به ی ضرب و زوری گوشیمو گرفت ،زدم ،محدود کرد
خلاصه گذشت و سال بعد شوهرم اومد خواستگاری
بابام خودش اعتراف کرد خداروشکر زن این شدی
چون قشنگ چشم و گوشش باز شد ی دختر فامیل نزدیکمون زن اون یکی پسر عموم شد زندگیش رو داغون کردن خانوادش خودشونم بچه ننه