شاید باور نکنید حرفامو ولی تاپیک های قبلم راجب اذیت شدن هام هست اونقدر عاجز شدم که تصورش واسم سخته مادرم از اول مشکل روانی داشت بعد اینکه پاش شکسته شد و کشکک زانوش آسیب دید نمیتونست راه بره با انواع روش ها شکنجه روانیم میداد از نظر اون من یک ه ر زه ام چون که حق آرامشو ندارم مرتب نفرین و فحش میده امروز یک غذا از بیرون خریدم ولی اون بدش اومد و اخماش رفت تو هم و سکوت کرد میدونستم معمولا برا آزار هاش نمیذاره فردا غذا بپزم و جنگ جهانی راه میندازه اگه درست کنم ولی واسم مهم نبودچون کار همیشه اش اینه ولی اینبار اومد در و پنجره اتاقم رو تو سرما باز کرد وقتی خواب بودم و بخاری اتاقمو بست وقتی بیدار شدم از درد دارم میمیرم کل بدنم درده و تب شدید دارم و وقتی دید درد دارم همش یواشکی میخندید گفتم تو دخترهاتو رقابت میبینی یا اروم میشی با درد ما یکبار باعث شدی بخاطر شکنجه های روحی شش ماه غذا نخورم و سی کیلو کم کنم چرا هنوز بی مهری ولی با با پرویی گفت الان بخاطر در باز مگه سی کیلو کم کردی گفتم نه ولی تو بخاطر یک غذای کوفتی منو مریض کردی جالب اینجاست همیشه پرو هست و حق شکنجه منو داره من خیلی بی کس و کارم پدرم دیالیز میشه من از دوتاشون نگه داری میکنم و سه سال یک دوست پسر داشتم که با من ازدواج نکرد و گفت قصد ازدواج ندارم هر چند سنشو دروغ بهم گفتم و دوازده سال درواقع ازم بزرگتر بود بارها خواهش میکردم تو قول دادی منو خوشحال کنی ولی بخاطر نژاد پرستی اش که تو یک شهر غریب هستیم منو نمیخواد چون به نظر اون من در سطح لر های بویهر.... نیستم و چزا رهاش نکردم با شکنجه توی خونم جایی ندارم گاهی میرم مغازش برا اینکه یکم محبت ببینم 🙃 بعضیا با ناراحتی بقیه فقط حرف های زشت میزنن لطفا حرف زشت بهم نزنین اینجا تنها جایی هست که درد دل میکنم