من زمانی که باهمسرم اشنا شدم!خانواده همسرم به هیچ عنوان راضی به ازدواج ما نمیشدن بنابه گفته خودشون من وهمسرم اصلا بهم نمیاییم!اما بعد از عقد ی چندماه که گذشت انقدر رفتارام خوب بود که خواهرشوهرام وجاری هام میگفتن سوگلی مامان شدیا!خیلی تلاش کردم که از چیزی کم نزارم همونم شد !اما یواش یواش حسادتای برادرشوهرام و جاری هام شروع شد خیلی تلاش کردن من وهمسرم رو ازهم جدا کنن خییلی !اما خوشبختانه همسرم خیلی فهمیده و باکمالات نه تنها بین ما جدایی پیش نیومد بلکه عشقمونم بیشتر شد و همسرم رابط بین منو برادرشوهرا و جاری هارو بهتر کردن! ولی اونا جوری دیگ حسادتشون رو روم ریختن یواش یواش شاهد تغیر رفتار برادرشوهر وسطیم بهزاد شدم اما بخدا من فقط این رفتار هارو رو حساب یک برادر بزرگتر گذاشتک همین!حتی همسرمم همین رو میگفت !بعدازمدتی متوجه شدم که برادشوهرم بهزاد توخونه من رو باهمسرش قیاس میکنه و میگه محمد چرا باید قسمتش عسل بشه و من قسمتم تو بشی !اینارچ به مادرشوهرم میگفت و نفرت تو چشماشم نسبت به من منو میترسوند!بعدازیک سال اختلاف زیادی بینشون افتاد همیشه همیشه دعوا داشتن علتشو نمیدونم اما هردفعه من مثل پنک توسرش کوبیده میشدم !اما بخ ا به این کار راضی نبودم بخدا دلم نمیخواست برادشوهرم اون طوری ازم اونم پیش زنش تعریف کنه !شب بود دیدم جاریم اومده خچنه مادزشوهرم کتک خورده اومد حسابی منو زدو سرم داد بیداد کرد وگفت این اشغال باعث اختلاف منو بهزاد باور نمیکنید مثل بچه ها شده بودم لب و دندونام میلرزید چ فقط گریه میکردم!ازچشم همه افتادم به غیرزاز مادزشوهرم شوهرک وبهزاد برادرشوهرم!دیگ شروع شد محبتای برادرشوهرم کادو های بی دلیل و محبتای پشت سرهم و!!!همشم میگفت علت این همه محبت به خاطر رفتار شیرین و نمیخواد ازش دلگیر باشم همسرم میگفت داداش نگران نباش درست میشه!اما هنوز متوجه علاقش نشده بودیم نه تنها من ختی شوهرمم فکر میکرد محبتاش فقط فقط به عنوان یک برادر بزرگتر!
دیگ کم کم بهم نزدیک شدو از احساساتش گفت !اینکه چقد بامحبتی چقد مهربونی کاش شیرین مثل توبود!کم کم بود بردم اما چی میگفتم !!!؟؟؟بی کی میگفتم!فقط ازخدا