2777
2789
عنوان

رمان جدید

| مشاهده متن کامل بحث + 103481 بازدید | 2284 پست

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

غم انگیزترین بخش این داستان اینجاش بود

آره دقیقاا 

البته همه جاش غم انگیز بود ولی خب اینجا خیلیی بیشتز بود 

من خیلیی کنجکاوم بدونم سعید کجاست؟اصلا مهدخت سعید و انتخاب میکنه یا این اسماعیلیو 

خانوم عباس آقا نیستم هرچی میزدم قبول نمیکرد مجبور شدم اینو بزنم پس همش ازم نپرسید 

من خودم دو تا بچه دارم یه لحظه خودم و گذاشتم جاش جگرم کباب شد براش

اره واقعا سخته 

خدا بچهاتونو برات حفظ کنه عزیزم

خانوم عباس آقا نیستم هرچی میزدم قبول نمیکرد مجبور شدم اینو بزنم پس همش ازم نپرسید 

آره دقیقاا البته همه جاش غم انگیز بود ولی خب اینجا خیلیی بیشتز بود من خیلیی کنجکاوم بدونم سعید کجاست ...

اگه اسماعیلی رو انتخاب کنه که خاک عالم بر سرش، ولی فکر نکنم بخاطر مهدیار هم شده می ره

اگه اسماعیلی رو انتخاب کنه که خاک عالم بر سرش، ولی فکر نکنم بخاطر مهدیار هم شده می ره

اخه قراره با اسماعیلی ازدواج کنه و از کمپ بره 

از اونطرفم ک سعید کلا وسایل مهدخت و آتیش زد و گفت فراموشش میکنه من نمیتونم بفهمم چی میشه 

بنظرم نویسنده خیلیی رمان و داره کشش میده 

خانوم عباس آقا نیستم هرچی میزدم قبول نمیکرد مجبور شدم اینو بزنم پس همش ازم نپرسید 

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز