اصن نمیاید تاپیکما بعد میگید بیا خوشی ها رم بگو 😊
همه چی خوبه دوستان خداروشکر امروز کلی باهم بودیم و خوش گذشت.
ظهر گفت انگشترتو بنداز دیگه گفتم چشم بعد الان اومدنی گفت نامانت هنوز اجازه نمیده بندازیش گفتم نه دست خودمه انگشترم تو هنوز ازم نخواسته بودی آخه بعد برگشت گفت هنوزم ته دلم شکه که باهات باشم یا برم واسه خودم.شوقی ندارم برای زندگی مشترک
حالا تصمیم گرفتم از فردا بندازما ولی بنظرتون درسته؟اخه خانواده اون هنوز اوکی نیستن. فردا قراره برم با خانوادش حرف بزنم یعنی در واقع اونا حرفایی که تو دلشونه رو بزنن کاش میشد تک به تک باهاشون حرف بزنم شلوغ نشه جو دعوا و بحث بگیره. کاش حداقل ابجیش خونه نباشه حوصله حرفای بچه گانه اونو دیگه واقعا ندارم ادبم نداره بزرگتر نشسته نمیفهمه میپره نخود آش میشه