ولی....
انقدر حالمو گرفت امشب😢
گفت اول به اون زنگ زده اونم گفته مامانم نمیذاره و مهمون داریم و... بعد نفهمیدم چی شد اومدم اینوری گفتم زنگ بزنم تو بیای😣😣😣
رفتنی هم گفت داری میری تا یکشنبه دیگه خبری ازت نباشه ها دارم با دوستام میرم گشت و گذار یکشنبه ام با دختره ام تولد دوستشه مهمونیم باهاش😭😭😭😭😭😭😭😭 منم گفتم حالا برو خدا بزرگه خیلی عصبانی شد بد نگام کرد باید باز میگفتم چشم. اخه قبلش کلی حرف زد گفت اون چشم میگه همونجا دیگه برای همیشه سر حرفشه چشم گفتناش مثل تو نیست که گوش نمیدی چی بشه گوش کنی هم الکی فقط از سرت باز میکنی
ولی خب تا یکشنبه هیچ حرفی بهش نمیزنم که جمع کنم قضیه رو
بعد گفتش که تو این هفته معلوم میشه تصمیمم چیه
بعد تو حرفاش اینم گفت که دختره تحت فشار گذاشتتش گفته مامانم میگه پس اینا چرا نمیان فهمیدم خواستگاری هم نرفتن
ولی انقد حرص خوردم گفت کادو اینارو که برده باباش گفته چهارده تا سکه بیشتر حق نداری مهرش کنیا این ادم باز دو روز دیگه میخواد بذاره بره خودشم میگه تو فقط برا مهر تو شناسنامت خوردن باز برگشتی قصد موندن نداری😥 وای بچه ها خیلی نگرانم من به مامانم گفتم هیچی مهریه نمیخوام و... چند بارها ولی میترسم باز اونا اومدن بگن چهارده تا مامان بابام نه بیارن یا بحثی بشه ابروم بره یا خانوادم خورد شن اونام که از خدا خواسته شرایط خیلی بدیه😭😭😭😭😭 دعام کنید واقعا حالم بده امروز هرچی تلاش کردم باز نتونستم غذا بخورم