امروز بدترین روزی بود که میتونست باشه
از هم کله سحر که موتورمونو از خدا بی خبر اومده دزدیه
الانم که یهو مادرشوهرم برامن مهمون دعوت کرده اصلا نمیگه بارداره نمیتونه خجالت میکشه منم تکون نخوردم از جام خودشونو کاراشونو کنن از این طرفم همش حرص میخوردم که چرا بی خبر اومدن یهو میدونن وضعیت منو از این ورم حرص اینو میخوردم که دست به وسایلام میکنن هرجور دلشون میخواد همسرمم ریلکس
باهاش بحث افتادم
از طرفیم امروز تولد داداشم بوده ی شهر دیگن اونا حتی زنگ نزده ی تبریک بگه بخاطر من
قلیونشم که یکسره دیگه به راهه هرچی میگم بابا بچه دار شدی دیگه خجالت بکش با پرویی تمام میگه رو مخ من نرو
نمیدونم فقد چرا من.رومخ همم
حالم از این زندگی بهممیخوره دیگه